تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 955

مساهمون:

ص٩٥٥
صنع بىصورت بكارد صورتى * تن برويد با حواس و آلتى
تا چه صورت باشد آن بر وفق خود * اندر آرد جسم را در نيك و بد
صورت نعمت بود شاكر شود * صورت مهلت بود صابر شود
صورت رحمى بود بالان شود * صورت زخمى بود نالان شود
صورت شهرى بود گيرد سفر * صورت تيرى بود گيرد سپر
صورت خوبان بود عشرت كند * صورت غيبى بود خلوت كند
صورت محتاجى آرد سوى كسب * صورت باز و ورى آرد به غصب
اين ز حد و اندازه‌ها باشد برون * داعى فعل از خيال گونه گون

[ احوال و رفتار ، نمايهء درون است ]

بىنهايت كيشها و پيشه‌ها * جمله ظل صورت انديشه‌ها
بر لب بام ايستاده قوم خوش * هر يكى را بر زمين بين سايه‌اش
صورت فكر است بر بام مشيد * و آن عمل چون سايه بر اركان پديد
فعل بر اركان و فكرت مكتتم * ليك در تاثير و وصلت دو بهم

[ ظهور نامحسوس از محسوس ]

آن صور در بزم كز جام خوشى است * فايده‌ى او بىخودى و بىهشى است

[ چند تمثيل براى بيت پيشين ]

صورت مرد و زن و لعب و جماع * فايده‌ش بىهوشى وقت وقاع
صورت نان و نمك كان نعمت است * فايده‌ش آن قوت بىصورت است
در مصاف آن صورت تيغ و سپر * فايده‌ش بىصورتى يعنى ظفر
مدرسه و تعليق و صورتهاى وى * چون به دانش متصل شد گشت طى

[ خدا را انكار مكن ]

اين صور چون بنده‌ى بىصورتند * پس چرا در نفى صاحب نعمتند
اين صور دارد ز بىصورت وجود * چيست پس بر موجد خويشش جحود
خود از او يابد ظهور انكار او * نيست غير عكس خود اين كار او
صورت ديوار و سقف هر مكان * سايه‌ى انديشه‌ى معمار دان
گر چه خود اندر محل افتكار * نيست سنگ و چوب و خشتى آشكار

[ يك قاعدهء فلسفى ]

فاعل مطلق يقين بىصورت است * صورت اندر دست او چون آلت است

[ مشرب اهل تجلّى ]

گه گه آن بىصورت از كتم عدم * مر صور را رو نمايد از كرم
تا مدد گيرد از او هر صورتى * از كمال و از جمال و قدرتى
باز بىصورت چو پنهان كرد رو * آمدند از بهر كد در رنگ و بو
صورتى از صورتى ديگر كمال * گر بجويد باشد آن عين ضلال
پس چه عرضه مىكنى اى بىگهر * احتياج خود به محتاجى دگر

[ دفع يك اشكال به مشرب تجلّى ]

چون صور بنده‌ست بر يزدان مگو * ظن مبر صورت به تشبيهش مجو

[ شكسته دلان به خدا مىرسند ]

در تضرع جوى و در افناى خويش * كز تفكر جز صورت نايد به پيش

[ ظهور صورت‌هاى ملكوتى در ضمن سلوك ]

ور غير صورتت نبود فره * صورتى كان بىتو زايد در تو به

[ سرچشمهء لذت در درون است ]

صورت شهرى كه آن جا مىروى * ذوق بىصورت كشيدت اى روى