تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 939

مساهمون:

ص٩٣٩
گفت گيرم بر منت رحمى نبود * طبع تو بر خود چرا استم نمود
با ملايك گفت يزدان آن زمان * كه نبوت را همىزيبد فلان

[ رابطهء شغل چوپانى و مقام پيامبرى ]

مصطفى فرمود خود كه هر نبى * كرد چوپانيش برنا يا صبى
بىشبانى كردن و آن امتحان * حق ندادش پيشوايى جهان
گفت سائل هم تو نيز اى پهلوان * گفت من هم بوده‌ام دهرى شبان
تا شود پيدا وقار و صبرشان * كردشان پيش از نبوت حق شبان
هر اميرى كاو شبانى بشر * آن چنان آرد كه باشد موتمر
حلم موسىوار اندر رعى خود * او بجاى آرد به تدبير و خرد
لاجرم حقش دهد چوپانيى * بر فراز چرخ مه روحانيى
آن چنان كه انبيا را زين رعا * بر كشيد و داد رعى اصفيا

[ ادامهء حكايت غريب وامدار ]

خواجه بارى تو در اين چوپانىات * كردى آن چه كور گردد شانىات
دانم آن جا در مكافات ايزدت * سرورى جاودانه بخشدت
بر اميد كف چون درياى تو * بر وظيفه دادن و ايفاى تو
وام كردم نه هزار از زر گزاف * تو كجايى تا شود اين درد صاف
تو كجايى تا كه خندان چون چمن * گويىام بستان و ده چندان ز من
تو كجايى تا مرا خندان كنى * لطف و احسان چون خداوندان كنى
تو كجايى تا برى در مخزنم * تا كنى از وام و فاقه ايمنم
من همىگويم بس و تو مفضلم * گفته كاين هم گير از بهر دلم
چون همىگنجد جهانى زير طين * چون بگنجد آسمانى در زمين
حاش لله تو برونى زين جهان * هم به وقت زندگى هم اين زمان
در هواى غيب مرغى مىپرد * سايه‌ى او بر زمين مىگسترد

[ جسد مثالى ]

جسم سايه‌ى سايه‌ى سايه‌ى دل است * جسم كى اندر خور پايه‌ى دل است
مرد خفته روح او چون آفتاب * در فلك تابان و تن در جامه خواب
جان نهان اندر خلا همچون سجاف * تن تقلب مىكند زير لحاف

[ نارسايى تمثيلات ]

روح چون من امر ربى مختفى است * هر مثالى كه بگويم منتفى است

[ وصف انسان كامل از زبان غريب وامدار ]

اى عجب كو لعل شكر بار تو * و آن جوابات خوش و اسرار تو
اى عجب كو آن عقيق قند خا * آن كليد قفل مشكلهاى ما
اى عجب كو آن دم چون ذو الفقار * آن كه كردى عقلها را بىقرار
چند همچون فاخته‌ى كاشانه جو * كو و كو و كو و كو و كو و كو
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 939 | جلال الدين الرومي