تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 942

مساهمون:

ص٩٤٢
محترم‌تر خود نبد زو سرورى * پيش سلطان بود چون پيغمبرى
بىطمع بود و اصيل و پارسا * رايض و شب خيز و حاتم در سخا
بس همايون راى و با تدبير و راد * آزموده راى او در هر مراد
هم به بذل جان سخى و هم به مال * طالب خورشيد غيب او چون هلال
در اميرى او غريب و محتبس * در صفات فقر و خلت ملتبس
بوده هر محتاج را همچون پدر * پيش سلطان شافع و دفع ضرر
مر بدان را ستر چون حلم خدا * خلق او بر عكس خلقان و جدا
بارها مىشد به سوى كوه فرد * شاه با صد لابه او را منع كرد
هر دم از صد جرم را شافع شدى * چشم سلطان را از او شرم آمدى
رفت او پيش عماد الملك راد * سر برهنه كرد و بر خاك اوفتاد
كه حرم با هر چه دارم گو بگير * تا بگيرد حاصلم را هر مغير
اين يكى اسب است جانم رهن اوست * گر برد مردم يقين اى خير دوست
گر برد اين اسب را از دست من * من يقين دانم نخواهم زيستن
چون خدا پيوستگيى داده است * بر سرم مال اى مسيحا زود دست
از زن و زر و عقارم صبر هست * اين تكلف نيست نى تزويرى است
اندر اين گر مىندارى باورم * امتحان كن امتحان گفت و قدم
آن عماد الملك گريان چشم مال * پيش سلطان در دويد آشفته حال
لب ببست و پيش سلطان ايستاد * رازگويان با خدا رب العباد

[ مناجات بنده با پروردگار ]

ايستاده راز سلطان مىشنيد * و اندرون انديشه‌اش اين مىتنيد
كاى خدا گر آن جوان كژ رفت راه * كه نشايد ساختن جز تو پناه
تو از آن خود بكن از وى مگير * گر چه او خواهد خلاص از هر اسير

[ همه ، محتاج پروردگارند ]

ز انكه محتاجند اين خلقان همه * از گدايى گير تا سلطان همه

[ به برترين مرتبهء هدايت توجّه كن تا ادب الهى را رعايت كرده باشى ]

با حضور آفتاب با كمال * رهنمايى جستن از شمع و ذبال
با حضور آفتاب خوش مساغ * روشنايى جستن از شمع و چراغ
بىگمان ترك ادب باشد ز ما * كفر نعمت باشد و فعل هوا
ليك اغلب موشها در افتكار * همچو خفاشند ظلمت دوستدار

[ استدراج ، براى اهل غفلت ، و ابتلا براى اهل حقيقت به زبان تمثيل ]

در شب ار خفاش كرمى مىخورد * كرم را خورشيد جان مىپرورد
در شب ار خفاش از كرمى است مست * كرم از خورشيد جنبنده شده است
آفتابى كه ضيا زو مىزهد * دشمن خود را نواله مىدهد
ليك شهبازى كه او خفاش نيست * چشم بازش راست بين و روشنى است
گر به شب جويد چو خفاش او نمو * در ادب خورشيد مالد گوش او