اين سبد را تو درخت سيب خوان * كه ميان هر دو راه آمد نهان
آن چه رويد از درخت بارور * زين سبد رويد همان نوع از ثمر
پس سبد را تو درخت بخت بين * زير سايهى اين سبد خوش مىنشين
[ چند تمثيل براى ابيات پيشين ]
نان چو اطلاق آورد اى مهربان * نان چرا مىگويىاش محموده خوان
خاك ره چون چشم روشن كرد و جان * خاك او را سرمه بين و سرمه دان
چون ز روى اين زمين تابد شروق * من چرا بالا كنم رو در عيوق
شد فنا هستش مخوان اى چشم شوخ * در چنين جو خشك كى ماند كلوخ
پيش اين خورشيد كى تابد هلال * با چنان رستم چه باشد زور زال
طالب است و غالب است آن كردگار * تا ز هستيها بر آرد او دمار
دو مگو و دو مدان و دو مخوان * بنده را در خواجهى خود محو دان
خواجه هم در نور خواجه آفرين * فانى است و مرده و مات و دفين
چون جدا بينى ز حق اين خواجه را * گم كنى هم متن و هم ديباجه را
چشم و دل را هين گذاره كن ز طين * اين يكى قبلهست دو قبله مبين
چون دو ديدى ماندى از هر دو طرف * آتشى در خف فتاد و رفت خف
مثل دو بين همچو آن غريب شهر كاش عمر نام كه از يك دكانش به سبب اين به آن دكان ديگر حواله كرد ،
و او فهم نكرد كه همه دكان يكى است در اين معنى كه به عمر نان نفروشند هم اينجا تدارك كنم من غلط كردم نامم عمر نيست چون بدين دكان توبه و تدارك كنم نان يابم از همه دكانهاى اين شهر ، و اگر بىتدارك همچنين عمر نام باشم از اين دكان در گذرم محرومم و احولم و اين دكانها را از هم جدا دانستهام
[ حكايت در بيان وحدت باطنى انبيا و اوليا و نفى جنگهاى مذهبى ]
گر عمر نامى تو اندر شهر كاش * كس بنفروشد به صد دانگت لواش
چون به يك دكان بگفتى عمرم * اين عمر را نان فروشيد از كرم
او بگويد رو بدان ديگر دكان * ز آن يكى نان به كزين پنجاه نان
گر نبودى احول او اندر نظر * او بگفتى نيست دكانى دگر
پس زدى اشراق آن نااحولى * بر دل كاشى شدى عمر على
اين ازينجا گويد آن خباز را * اين عمر را نان فروش اى نانبا
چون شنيد او هم عمر نان در كشيد * پس فرستادت به دكان بعيد
كاين عمر را نان ده اى انباز من * راز يعنى فهم كن ز آواز من