تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 940

مساهمون:

ص٩٤٠
كو همانجا كه صفات رحمت است * قدرت است و نزهت است و فطنت است
كو همانجا كه دل و انديشه‌اش * دايم آن جا بد چو شير و بيشه‌اش
كو همانجا كه اميد مرد و زن * مىرود در وقت اندوه و حزن
كو همانجا كه به وقت علتى * چشم پرد بر اميد صحتى
آن طرف كه بهر دفع زشتيى * باد جويى بهر كشت و كشتيى

[ عارف ، دائم الذكر است ]

آن طرف كه دل اشارت مىكند * چون زبان يا هو عبارت مىكند
او مع اللَّه است بىكوكو همى * كاش جولاهانه ما كو گفتمى

[ تجليات حق بر دل عارف ]

عقل ما كو تا ببيند غرب و شرق * روحها را مىزند صد گونه برق
جزر و مدش بد به بحرى در زبد * منتهى شد جزر و باقى ماند مد

[ ادامهء حكايت غريب وامدار ]

نه هزارم وام و من بىدست رس * هست صد دينار از اين توزيع و بس
حق كشيدت ماندم در كش مكش * مىروم نوميد اى خاك تو خوش
همتى مىدار در پر حسرتت * اى همايون روى و دست و همتت
آمدم بر چشمه و اصل عيون * يافتم در وى به جاى آب خون
چرخ آن چرخ است آن مهتاب نيست * جوى آن جوى است آب آن آب نيست
محسنان هستند كو آن مستطاب * اختران هستند كو آن آفتاب
تو شدى سوى خدا اى محترم * پس به سوى حق روم من نيز هم
مجمع و پاى علم ماوى القرون * هست حق كل لدينا محضرون

[ همهء موجودات ، مقهور دست حق تعالى ]

نقشها گر بىخبر گر با خبر * در كف نقاش باشد محتضر

[ تغيّر حال بندگان از خداوند است ]

دم به دم در صفحه‌ى انديشه‌شان * ثبت و محوى مىكند آن بىنشان
خشم مىآرد رضا را مىبرد * بخل مىآرد سخا را مىبرد
نيم لحظه مدركاتم شام و غدو * هيچ خالى نيست زين اثبات و محو

[ چند تمثيل در تبيين ابيات پيشين ]

كوزه‌گر با كوزه باشد كارساز * كوزه از خود كى شود پهن و دراز
چوب در دست دروگر معتكف * ور نه چون گردد بريده و موتلف
جامه اندر دست خياطى بود * ور نه از خود چون بدوزد يا درد
مشك با سقا بود اى منتهى * ور نه از خود چون شود پر يا تهى
هر دمى پر مىشوى تى مىشوى * پس بدان كه در كف صنع ويى

[ اعمال و احوال آدمى ، در پنجهء تقليب ربّ است ]

چشم بند از چشم روزى كى رود * صنع از صانع چه سان شيدا شود
چشم دارى تو به چشم خود نگر * منگر از چشم سفيهى بىخبر
گوش دارى تو به گوش خود شنو * گوش گولان را چرا باشى گرو
بىز تقليدى نظر را پيشه كن * هم براى عقل خود انديشه كن