تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 937

مساهمون:

ص٩٣٧
او همت ز آن سو حواله مىكند * هين عمر آمد كه تا بر نان زند
چون به يك دكان عمر بودى برو * در همه كاشان ز نان محروم شو
ور به يك دكان على گفتى بگير * نان از اينجا بىحواله و بىز حير

[ هر كس ميان اولياى الهى ، جدايى قائل شود از ذوق باطنى محروم است ]

احول دو بين چو بىبر شد ز نوش * احول ده بينى اى مادر فروش
اندر اين كاشان خاك از احولى * چون عمر مىگرد چون نبوى على
هست احول را در اين ويرانه دير * گوشه گوشه نقل نو اى ثم خير

[ ديدهء وحدت بين پيدا كن تا همه را دوست خود ببينى ]

ور دو چشم حق شناس آمد ترا * دوست پر بين عرصه‌ى هر دو سرا
وارهيدى از حواله‌ى جا به جا * اندر اين كاشان پر خوف و رجا
اندر اين جو غنچه ديدى يا شجر * همچو هر جو تو خيالش ظن مبر
كه ترا از عين اين عكس نقوش * حق حقيقت گردد و ميوه فروش

[ انسان كامل ، تجليگاه اسماء و صفات حق تعالى است ]

چشم از اين آب از حول حر مىشود * عكس مىبيند سبد پر مىشود
پس به معنى باغ باشد اين نه آب * پس مشو عريان چو بلقيس از حباب

[ ظاهر را ملاك قضاوت باطن افراد قرار مده ]

بار گوناگونست بر پشت خران * هين به يك چوب اين خران را تو مران
بر يكى خر بار لعل و گوهر است * بر يكى خر بار سنگ و مرمر است
بر همه جوها تو اين حكمت مران * اندر اين جو ماه بين عكسش مخوان
آب خضر است اين نه آب دام و دد * هر چه اندر وى نمايد حق بود
زين تگ جو ماه گويد من مهم * من نه عكسم هم حديث و همرهم

[ وحدت حق و خلق ]

اندر اين جو آن چه بر بالاست هست * خواه بالا خواه در وى دار دست
از دگر جوها مگير اين جوى را * ماه دان اين پرتو مه روى را

[ ادامهء حكايت غريب وامدار ]

اين سخن پايان ندارد آن غريب * بس گريست از درد خواجه شد كئيب

توزيع كردن پاى مرد در جمله‌ى شهر تبريز و جمع شدن اندك چيز و رفتن آن غريب به تربت محتسب به زيارت و اين قصه را بر سر گور او گفتن به طريق توجه الى آخره

واقعه‌ى آن وام او مشهور شد * پاى مرد از درد او رنجور شد
از پى توزيع گرد شهر گشت * از طمع مىگفت هر جا سر گذشت
هيچ نآورد از ره كديه به دست * غير صد دينار آن كديه پرست
پاى مرد آمد به دو دستش گرفت * شد به گور آن كريم بس شگفت
گفت چون توفيق يابد بنده‌اى * كه كند مهمانى فرخنده‌اى
مال خود ايثار راه او كند * جاه خود ايثار جاه او كند

[ شكر خدا از طريق تشكّر از مخلوق ، حاصل آيد ]