تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 941

مساهمون:

ص٩٤١

ديدن خوارزمشاه در سيران در موكب خود اسبى بس نادر و تعلق دل شاه به حسن و چستى آن اسب

و سرد كردن عماد الملك آن اسب را در دل شاه و گزيدن شاه گفت او را بر ديد خويش چنان كه حكيم سنايى در الهى نامه فرمود
چون زبان حسد شود نخاس * يوسفى يا بى از گزى كرباس
از دلالى برادران يوسف حسودانه در دل مشتريان آن چندان حسن پوشيده شد و زشت نمودن گرفت كه
وَ كانُوا فِيهِ مِنَ الزَّاهِدِينَ

[ حكايت در نقد تقليد و سبك سرى ]

بود اميرى را يكى اسبى گزين * در گله‌ى سلطان نبودش يك قرين
او سواره گشت در موكب بگاه * ناگهان ديد اسب را خوارزمشاه
چشم شه را فر و رنگ او ربود * تا به رجعت چشم شه با اسب بود
بر هر آن عضوش كه افكندى نظر * هر يكش خوشتر نمودى ز آن دگر
غير چستى و گشى و روحنت * حق بر او افكنده بد نادر صفت
پس تجسس كرد عقل پادشاه * كاين چه باشد كه زند بر عقل راه
چشم من پر است و سير است و غنى * از دو صد خورشيد دارد روشنى
اى رخ شاهان بر من بىذقى * نيم اسبم در ربايد بىحقى
جادويى كردست جادو آفرين * جذبه باشد آن نه خاصيات اين

[ تأثير اوراد و اذكار نيز به ارادهء حق است ]

فاتحه خواند و بسى لاحول كرد * فاتحه‌ش در سينه مىافزود درد
ز انكه او را فاتحه خود مىكشيد * فاتحه در جر و دفع آمد وحيد
گر نمايد غير هم تمويه اوست * ور رود غير از نظر تنبيه اوست

[ كارهاى الهى ، حيرت‌انگيز است ]

پس يقين گشتش كه جذبه ز آن سرى است * كار حق هر لحظه نادر آورى است
اسب سنگين گاو سنگين ز ابتلا * مىشود مسجود از مكر خدا
پيش كافر نيست بت را ثانيى * نيست بت را فر و نه روحانيى
چيست آن جاذب نهان اندر نهان * در جهان تابيده از ديگر جهان
عقل محجوب است و جان هم زين كمين * من نمىبينم تو مىتانى ببين

[ ادامهء حكايت خوارزمشاه ]

چون كه خوارزمشه ز سيران باز گشت * با خواص ملك خود هم راز گشت
پس به سرهنگان بفرمود آن زمان * تا بيارند اسب را ز آن خاندان
همچو آتش در رسيدند آن گروه * همچو پشمى گشت امير همچو كوه
جانش از درد و غبين تا لب رسيد * جز عماد الملك زنهارى نديد
كه عماد الملك بد پاى علم * بهر هر مظلوم و هر مقتول غم