تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 930

مساهمون:

ص٩٣٠
يك سواره تاخت تا قلعه به كر * تا در قلعه ببستند از حذر
زهره نه كس را كه پيش آيد به جنگ * اهل كشتى را چه زهره با نهنگ
روى آورد آن ملك سوى وزير * كه چه چاره‌ست اندرين وقت اى مشير
گفت آن كه ترك گويى كبر و فن * پيش او آيى به شمشير و كفن
گفت آخر نه يكى مردى است فرد * گفت منگر خوار در فردى مرد
چشم بگشا قلعه را بنگر نكو * همچو سيماب است لرزان پيش او
شسته در زين آن چنان محكم پى است * گوييا شرقى و غربى با وى است
چند كس همچون فدايى تاختند * خويشتن را پيش او انداختند
هر يكى را او به گرزى مىفگند * سر نگون‌سار اندر اقدام سمند

[ هرگاه آدمى به قدرت خدا تكيه كند از انبوه دشمنان نمىهراسد ]

داده بودش صنع حق جمعيتى * كه همىزد يك تنه بر امتى
چشم من چون ديد روى آن قباد * كثرت اعداد از چشمم فتاد

[ دو تمثيل براى ابيات پيشين ]

اختران بسيار و خورشيد ار يكى است * پيش او بنياد ايشان مندكى است
گر هزاران موش پيش آرند سر * گربه را نه ترس باشد نه حذر
كى به پيش آيند موشان اى فلان * نيست جمعيت درون جانشان

[ به عنايت الهى تكيه كن نه به سياهى لشكر ]

هست جمعيت به صورتها فشار * جمع معنى خواه هين از كردگار
نيست جمعيت ز بسيارى جسم * جسم را بر باد قايم دان چو اسم
در دل موش ار بدى جمعيتى * جمع گشتى چند موش از حميتى
بر زدندى چون فدايى حمله‌اى * خويش را بر گربه‌ى بىمهله‌اى
آن يكى چشمش بكندى از ضراب * و آن دگر گوشش دريدى هم بناب
و آن دگر سوراخ كردى پهلواش * از جماعت گم شدى بيرون شواش
ليك جمعيت ندارد جان موش * بجهد از جانش به بانگ گربه هوش
خشك گردد موش ز آن گربه‌ى عيار * گر بود اعداد موشان صد هزار
از رمه‌ى انبه چه غم قصاب را * انبهى هش چه بندد خواب را

[ باز در اينكه قدرت معنوى بر قدرت مادى غلبه دارد ]

مالِكَ الْمُلْكِ است جمعيت دهد * شير را تا بر گله‌ى گوران جهد
صد هزاران گور ده شاخ و دلير * چون عدم باشند پيش صول شير
مالِكَ الْمُلْكِ است بدهد ملك حسن * يوسفى را تا بود چون ماء مزن
در رخى بنهد شعاع اخترى * كه شود شاهى غلام دخترى
بنهد اندر روى ديگر نور خود * كه ببيند نيم شب هر نيك و بد
يوسف و موسى ز حق بردند نور * در رخ و رخسار و در ذات الصدور
روى موسى بارقى انگيخته * پيش رو او توبره آويخته