تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 932

مساهمون:

ص٩٣٢
پس بگفتندى درون خانه در * يوسف است اين سو به سيران و گذر
ز انكه بر ديوار ديدندى شعاع * فهم كردندى پس اصحاب بقاع
خانه‌اى را كش دريچه‌ست آن طرف * دارد از سيران آن يوسف شرف
هين دريچه سوى يوسف باز كن * وز شكافش فرجه‌اى آغاز كن
عشق‌ورزى آن دريچه‌كردن است * كز جمال دوست سينه روشن است
پس هماره روى معشوقه نگر * اين به دست تست بشنو اى پدر
راه كن در اندرونها خويش را * دور كن ادراك غير انديش را
كيميا دارى دواى پوست كن * دشمنان را زين صناعت دوست كن

[ روحت را زيبا كن تا زيبايى را ببينى ]

چون شدى زيبا بدان زيبا رسى * كه رهاند روح را از بىكسى

[ جمال حق ، پرورندهء جانهاست ]

پرورش مر باغ جانها را نمش * زنده كرده مرده‌ى غم را دمش
نه همه ملك جهان دون دهد * صد هزاران ملك گوناگون دهد

[ جمال ظاهر و باطن يوسف ( ع ) ]

بر سر ملك جمالش داد حق * ملكت تعبير بىدرس و سبق
ملكت حسنش سوى زندان كشيد * ملكت علمش سوى كيوان كشيد

[ زيبايى باطنى ، بهتر از زيبايى ظاهرى است ]

شه غلام او شد از علم و هنر * ملك علم از ملك حسن استوده‌تر

رجوع كردن به حكايت آن شخص وام كرده و آمدن او به اميد عنايت آن محتسب سوى تبريز

آن غريب ممتحن از بيم وام * در ره آمد سوى آن دار السلام
شد سوى تبريز و كوى گلستان * خفته اوميدش فراز گل ستان
زد ز دار الملك تبريز سنى * بر اميدش روشنى بر روشنى
جانش خندان شد از آن روضه‌ى رجال * از نسيم يوسف و مصر وصال
گفت يا حادى انخ لى ناقتى * جاء اسعادى و طارت فاقتى
ابركى يا تاقتى طاب الامور * ان تبريزا مناجات الصدور
اسرحى يا ناقتى حول الرياض * ان تبريزا لنا نعم المفاض
ساربانا بار بگشا ز اشتران * شهر تبريز است و كوى گلستان
فر فردوسى است اين پاليز را * شعشعه‌ى عرشى است اين تبريز را
هر زمانى فوح روح انگيز جان * از فراز عرش بر تبريزيان
چون وثاق محتسب جست آن غريب * خلق گفتندش كه بگذشت آن حبيب
او پرير از دار دنيا نقل كرد * مرد و زن از واقعه‌ى او روى زرد
رفت آن طاوس عرشى سوى عرش * چون رسيد از هاتفانش بوى عرش