بعد نه سال آمد او هم عاريه * گشت پيدا باز شد متواريه
يك مهى مهمان فرزندان خويش * بود و ز آن پس كس نديدش رنگ بيش
برد هم جنسى پريانش چنان * كه ربايد روح را زخم سنان
[ تجانس روحى ، جاذبهء متقابل ايجاد مىكند ]
چون بهشتى جنس جنت آمدهست * هم ز جنسيت شود يزدان پرست
نه نبى فرمود جود و محمده * شاخ جنت دان به دنيا آمده
[ همهء عشقها ، شاخهاى از درخت عشق الهى است ]
مهرها را جمله جنس مهر خوان * قهرها را جمله جنس قهر دان
[ تجانس روحى ، جاذبه متقابل ايجاد مىكند ]
لاابالى لاابالى آورد * ز انكه جنس هم بوند اندر خرد
بود جنسيت در ادريس از نجوم * هشت سال او با زحل بد در قدوم
در مشارق در مغارب يار او * هم حديث و محرم آثار او
بعد غيبت چون كه آورد او قدوم * در زمين مىگفت او درس نجوم
پيش او استارگان خوش صف زده * اختران در درس او حاضر شده
آن چنان كه خلق آواز نجوم * مىشنيدند از خصوص و از عموم
جذب جنسيت كشيده تا زمين * اختران را پيش او كرده مبين
هر يكى نام خود و احوال خود * باز گفته پيش او شرح رصد
[ تعريف تجانس ]
چيست جنسيت يكى نوع نظر * كه بدان يابند ره در همدگر
آن نظر كه كرد حق در وى نهان * چون نهد در تو تو گردى جنس آن
هر طرف چه مىكشد تن را نظر * بىخبر را كى كشاند با خبر
[ چند تمثيل در بيان اينكه مبناى تجانس ، صفات مشترك است ]
چون كه اندر مرد خوى زن نهد * او مخنث گردد و گان مىدهد
چون نهد در زن خدا خوى نرى * طالب زن گردد آن زن سعترى
چون نهد در تو صفات جبرئيل * همچو فرخى بر هوا جويى سبيل
منتظر بنهاده ديده در هوا * از زمين بيگانه عاشق بر سما
چون نهد در تو صفتهاى خرى * صد پرت گر هست بر آخور پرى
از پى صورت نيامد موش خوار * از خبيثى شد زبون موش خوار
طعمه جوى و خائن و ظلمت پرست * از پنير و فستق و دوشاب مست
باز اشهب را چو باشد خوى موش * ننگ موشان باشد و عار وحوش
خوى آن هاروت و ماروت اى پسر * چون بگشت و دادشان خوى بشر
در فتادند از لَنَحْنُ الصَّافُّونَ * در چه بابل ببسته سر نگون
لوح محفوظ از نظرشان دور شد * لوح ايشان ساحر و مسحور شد
پر همان و سر همان هيكل همان * موسيى بر عرش و فرعونى مهان
[ تأثير همنشينى و مصاحبت ]
در پى خو باش و با خوش خو نشين * خو پذيرى روغن گل را ببين
[ تأثير روح در جسم و جماد ، تمثيلى است در تأثير مصاحبت ]
خاك گور از مرد هم يابد شرف * تا نهد بر گور او دل روى و كف
خاك از همسايگى جسم پاك * چون مشرف آمد و اقبالناك