سايهاش گر چه پناه خلق بود * در نورديد آفتابش زود زود
راند او كشتى از اين ساحل پرير * گشته بود آن خواجه زين غم خانه سير
نعرهاى زد مرد و بىهوش اوفتاد * گوييا او نيز در پى جان بداد
پس گلاب و آب بر رويش زدند * همرهان بر حالتش گريان شدند
تا به شب بىخويش بود و بعد از آن * نيم مرده باز گشت از غيب جان
با خبر شدن آن غريب از وفات آن محتسب و استغفار او از اعتماد بر مخلوق و تعويل بر عطاى مخلوق و ياد نعمتهاى حق كردنش و انابت به حق از جرم خود ، ثُمَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ
چون به هوش آمد بگفت اى كردگار * مجرمم بودم به خلق اوميدوار
گر چه خواجه بس سخاوت كرده بود * هيچ آن كفو عطاى تو نبود
او كله بخشيد و تو سر پر خرد * او قبا بخشيد و تو بالا و قد
او زرم داد و تو دست زر شمار * او ستورم داد و تو عقل سوار
خواجه شمعم داد و تو چشم قرير * خواجه نقلم داد و تو طعمه پذير
او وظيفه داد و تو عمر و حيات * وعدهاش زر وعدهى تو طيبات
او وثاقم داد و تو چرخ و زمين * در وثاقت او و صد چون او سمين
زر از آن تست زر او نافريد * نان از آن تست نانش از تو رسيد
آن سخا و رحم هم تو دادىاش * كز سخاوت مىفزودى شادىاش
من مر او را قبلهى خود ساختم * قبله ساز اصل را انداختم
ما كجا بوديم كآن ديان دين * عقل مىكاريد اندر آب و طين
چون همىكرد از عدم گردون پديد * وين بساط خاك را مىگستريد
ز اختران مىساخت او مصباحها * و ز طبايع قفل با مفتاحها
اى بسا بنيادها پنهان و فاش * مضمر اين سقف كرد و اين فراش
[ انسان ، نشان دهندهء اسماء و صفات الهى است ]
آدم اسطرلاب اوصاف علوست * وصف آدم مظهر آيات اوست
هر چه در وى مىنمايد عكس اوست * همچو عكس ماه اندر آب جوست
بر سطرلابش نقوش عنكبوت * بهر اوصاف ازل دارد ثبوت
تا ز چرخ غيب و ز خورشيد روح * عنكبوتش درس گويد از شروح
عنكبوت و اين سطرلاب رشاد * بىمنجم در كف عام اوفتاد
انبيا را داد حق تنجيم اين * غيب را چشمى ببايد غيب بين
[ خيال انديشى ، روح را تباه كند ]
در چه دنيا فتادند اين قرون * عكس خود را ديد هر يك چه درون
از برون دان آن چه در چاهت نمود * ور نه آن شيرى كه در چه شد فرود
برد خرگوشيش از ره كاى فلان * در تگ چاه است آن شير ژيان
در رو اندر چاه كين از وى بكش * چون از او غالبترى سر بركنش
آن مقلد سخرهى خرگوش شد * از خيال خويشتن پر جوش شد
او نگفت اين نقش داد آب نيست * اين بجز تقليب آن قلاب نيست
تو هم از دشمن چو كينى مىكشى * اى زبون شش غلط در هر ششى
آن عداوت اندر او عكس حق است * كز صفات قهر آن جا مشتق است
[ دشمنى تو با ديگران ، دشمنى با صفات خود توست ]
و آن گنه در وى ز جنس جرم تست * بايد آن خو را ز طبع خويش شست
خلق زشتت اندر او رويت نمود * كه ترا او صفحهى آيينه بود
چون كه قبح خويش ديدى اى حسن * اندر آيينه بر آيينه مزن
مىزند بر آب استارهى سنى * خاك تو بر عكس اختر مىزنى
كاين ستارهى نحس در آب آمدهست * تا كند او سعد ما را زير دست
خاك استيلا بريزى بر سرش * چون كه پندارى ز شبهه اخترش
عكس پنهان گشت و اندر غيب راند * تو گمان بردى كه آن اختر نماند
آن ستارهى نحس هست اندر سما * هم بدان سو بايدش كردن دوا
[ انعكاس صفات الهى در هستى ]
بلكه بايد دل سوى بىسوى بست * نحس اين سو عكس نحس بىسو است
داد داد حق شناس و بخششش * عكس آن داد است اندر پنج و شش
گر بود داد خسان افزون ز ريگ * تو بميرى و آن بماند مرده ريگ
[ از صورت جهان در گذر و به باطن آن وصل شو ]
عكس آخر چند پايد در نظر * اصل بينى پيشه كن اى كژ نگر
[ تفاوت بخشش خدا و خلق ]
حق چو بخشش كرد بر اهل نياز * با عطا بخشيدشان عمر دراز
خالدين شد نعمت و منعم عليه * محيى الموتاست فاجتازوا إليه
داد حق با تو در آميزد چو جان * آن چنان كه آن تو باشى و تو آن
[ تمثيل براى ابيات پيشين ]
گر نماند اشتهاى نان و آب * بدهدت بىاين دو قوت مستطاب
فربهى گر رفت حق در لاغرى * فربهى پنهانت بخشد آن سرى
چون پرى را قوت از بو مىدهد * هر ملك را قوت جان او مىدهد
[ زندگى فقط جنبهء حيوانى ندارد ]
جان چه باشد كه تو سازى زو سند * حق به عشق خويش زندهت مىكند
[ از خداوند ، حيات طيبه بخواه ]
زو حيات عشق خواه و جان مخواه * تو از او آن رزق خواه و نان مخواه
[ جهان ، مظهر اسماء و صفات حق تعالى است ]
خلق را چون آب دان صاف و زلال * اندر آن تابان صفات ذو الجلال
علمشان و عدلشان و لطفشان * چون ستارهى چرخ در آب روان