تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 931

مساهمون:

ص٩٣١
نور رويش آن چنان بردى بصر * كه زمرد از دو ديده‌ى مار كر
او ز حق درخواسته تا توبره * گردد آن نور قوى را ساتره
توبره گفت از گليمت ساز هين * كآن لباس عارفى آمد امين
كآن كسا از نور صبرى يافته‌ست * نور جان در تار و پودش تافته‌ست
جز چنين خرقه نخواهد شد صوان * نور ما را بر نتابد غير آن
كوه قاف ار پيش آيد بهر سد * همچو كوه طور نورش بر درد
از كمال قدرت ابدان رجال * يافت اندر نور بىچون احتمال
آن چه طورش بر نتابد ذره‌اى * قدرتش جا سازد از قاروره‌اى
گشت مشكات و زجاجى جاى نور * كه همىدرد ز نور آن قاف و طور

[ اشرف بودن انسان كامل ]

جسمشان مشكات دان دلشان زجاج * تافته بر عرش و افلاك اين سراج
نورشان حيران اين نور آمده * چون ستاره زين ضحى فانى شده
زين حكايت كرد آن ختم رسل * از مليك لا يزال و لم يزل
كه نگنجيدم در افلاك و خلا * در عقول و در نفوس با علا
در دل مومن بگنجيدم چو ضيف * بىز چون و بىچگونه بىز كيف
تا به دلالى آن دل فوق و تحت * يابد از من پادشاهيها و بخت
بىچنين آيينه از خوبى من * بر نتابد نه زمين و نه زمن
بر دو كون اسب ترحم تاختم * بس عريض آيينه‌اى بر ساختم
هر دمى زين آينه پنجاه عرس * بشنو آيينه ولى شرحش مپرس

[ در اهميت مصاحبت ]

حاصل اين كز لبس خويشش پرده ساخت * كه نفوذ آن قمر را مىشناخت
گر بدى پرده ز غير لبس او * پاره گشتى گر بدى كوه دو تو
ز آهنين ديوارها نافذ شدى * توبره با نور حق چه فن زدى
گشته بود آن توبره صاحب تفى * بود وقت شور خرقه‌ى عارفى
ز آن شود آتش رهين سوخته * كاوست با آتش ز پيش آموخته
و ز هوا و عشق آن نور رشاد * خود صفورا هر دو ديده باد داد
اولا بر بست يك چشم و بديد * نور روى او و آن چشمش پريد
بعد از آن صبرش نماند و آن دگر * بر گشاد و كرد خرج آن قمر
همچنان مرد مجاهد نان دهد * چون بر او زد نور طاعت جان دهد
پس زنى گفتش ز چشم عبهرى * كه ز دستت رفت حسرت مىخورى
گفت حسرت مىخورم كه صد هزار * ديده بودى تا همىكردم نثار
روزن چشمم ز مه ويران شده‌ست * ليك مه چون گنج در ويران نشست
كى گذارد گنج كاين ويرانه‌ام * ياد آرد از رواق و خانه‌ام

[ در بيان نور معنوى يوسف ( ع ) ]

نور روى يوسفى وقت عبور * مىفتادى در شباك هر قصور