تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 929

مساهمون:

ص٩٢٩
پس تو هم الجار ثم الدار گو * گر دلى دارى برو دل دار جو
خاك او هم سيرت جان مىشود * سرمه‌ى چشم عزيزان مىشود

[ تمثيل براى ابيات پيشين : اى بسا مُردگانى كه فايده‌شان بيش از زندگانى است . ]

اى بسا در گور خفته خاك‌وار * به ز صد احيا به نفع و انتشار
سايه برده او و خاكش سايه‌مند * صد هزاران زنده در سايه‌ى وىاند

[ حكايت آن مرد كه وظيفه داشت از محتسب تبريز ]

داستان آن مرد كه وظيفه‌اى داشت از محتسب تبريز و وامها كرده بود بر اميد آن وظيفه و او را خبر نه از وفات او ، حاصل از هيچ زنده‌اى وام او گزارده نشد الا از محتسب متوفى گزارده شد چنان كه گفته‌اند ليس من مات فاستراح به ميت انما الميت ميت الاحياء

[ حكايت در اينكه اى بسا مردگان كه تأثير وجودىشان از زندگان بيشتر باشد ]

آن يكى درويش ز اطراف ديار * جانب تبريز آمد وامدار
نه هزارش وام بد از زر مگر * بود در تبريز بدر الدين عمر
محتسب بد او به دل بحر آمده * هر سر مويش يكى حاتم‌كده
حاتم ار بودى گداى او شدى * سر نهادى خاك پاى او شدى
گر بدادى تشنه را بحرى زلال * در كرم شرمنده بودى ز آن نوال
ور بكردى ذره‌اى را مشرقى * بودى آن در همتش نالايقى
بر اميد او بيامد آن غريب * كاو غريبان را بدى خويش و نسيب
با درش بود آن غريب آموخته * وام بىحد از عطايش توخته
هم به پشت آن كريم او وام كرد * كه به بخششهاش واثق بود مرد
لاابالى گشته زو و وام جو * بر اميد قلزم اكرام خو
وام داران رو ترش او شاد كام * همچو گل خندان از آن روض الكرام

[ چند تمثيل براى ابيات پيشين ]

گرم شد پشتش ز خورشيد عرب * چه غم استش از سبال بو لهب
چون كه دارد عهد و پيوند سحاب * كى دريغ آيد ز سقايانش آب
ساحران واقف از دست خدا * كى نهند اين دست و پا را دست و پا
روبهى كه هست ز آن شيرانش پشت * بشكند كله‌ى پلنگان را به مشت

آمدن جعفر به گرفتن قلعه اى به تنهايى و مشورت كردن ملك آن قلعه در دفع او و گفتن آن وزير ملك را كه زنهار تسليم كن و از جهل تهور مكن كه اين مرد مويد است و از حق جمعيت عظيم دارد در جان خويش الى آخره

[ حكايت در اينكه هرگاه آدمى به قدرت الهى پشت گرم باشد از قدرت‌هاى مادى نمىهراسد ]

چون كه جعفر رفت سوى قلعه‌اى * قلعه پيش كام خشكش جرعه‌اى