تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 927

مساهمون:

ص٩٢٧
عقل را افغان ز نفس پر عيوب * همچو بينى بدى بر روى خوب

[ تجانس ، به صفات روحى است نه به تشابه جسمى ]

عقل مىگفتش كه جنسيت يقين * از ره معنى است نى از آب و طين
هين مشو صورت پرست و اين مگو * سر جنسيت به صورت در مجو
صورت آمد چون جماد و چون حجر * نيست جامد را ز جنسيت خبر

[ تمثيل در اصالت روح و فرع بودن جسم ]

جان چو مور و تن چو دانه‌ى گندمى * مىكشاند سو به سويش هر دمى
مور داند كآن حبوب مرتهن * مستحيل و جنس من خواهد شدن
آن يكى مورى گرفت از راه جو * مور ديگر گندمى بگرفت و دو
جو سوى گندم نمىتازد ولى * مور سوى مور مىآيد بلى
رفتن جو سوى گندم تابع است * مور را بين كه به جنسش راجع است
تو مگو گندم چرا شد سوى جو * چشم را بر خصم نه نى بر گرو

[ روح ، پنهان است و جسم ، آشكار ]

مور اسود بر سر لبد سياه * مور پنهان دانه پيدا پيش راه
عقل گويد چشم را نيكو نگر * دانه هرگز كى رود بىدانه بر
زين سبب آمد سوى اصحاب كلب * هست صورتها حبوب و مور قلب
ز آن شود عيسى سوى پاكان چرخ * بد قفسها مختلف يك جنس فرخ
اين قفس پيدا و آن فرخش نهان * بىقفس كش كى قفس باشد روان
اى خنك چشمى كه عقل استش امير * عاقبت بين باشد و حبر و قرير

[ زيبايى معقول را عقل درك مىكند ]

فرق زشت و نغز از عقل آوريد * نى ز چشمى كز سيه گفت و سپيد

[ چشم ظاهربين دچار اشتباه مىشود و عقل ، او را حذر مىدهد ]

چشم غره شد به خضراى دمن * عقل گويد بر محك ماش زن
آفت مرغ است چشم كام بين * مخلص مرغ است عقل دام بين

[ براى عقل ، دام‌هايى است كه براى نجات از آن ، دست به دامن وحى مىشود ]

دام ديگر بد كه عقلش درنيافت * وحى غايب بين بدين سو ز آن شتافت

[ در پرهيز از ظاهر بينى ]

جنس و ناجنس از خرد دانى شناخت * سوى صورتها نشايد زود تاخت

[ تجانس به صورت نيست ، بل به معناست ]

نيست جنسيت به صورت لى و لك * عيسى آمد در بشر جنس ملك
بر كشيدش فوق اين نيلى حصار * مرغ گردونى چو چغزش زاغ‌وار

قصه‌ى عبد الغوث و ربودن پريان او را و سالها ميان پريان ساكن شدن او و بعد از سالها آمدن او به شهر و فرزندان خويش و باز ناشكيفتن او از آن پريان به حكم جنسيت معنى و هم دلى او با ايشان

[ حكايت در اينكه هر كس به همجنس خود مىگرايد ]

بود عبد الغوث هم جنس پرى * چون پرى نه سال در پنهان پرى
شد زنش را نسل از شوى دگر * و آن يتيمانش ز مرگش در سمر
كه مر او را گرگ زد يا ره زنى * يا فتاد اندر چهى يا مكمنى
جمله فرزندانش در اشغال مست * خود نگفتندى كه بابايى بده‌ست
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 927 | جلال الدين الرومي