تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 926

مساهمون:

ص٩٢٦
در شعاع نور گوهر گاو آب * مىچرد از سنبل و سوسن شتاب
ز آن فگنده‌ى گاو آبى عنبر است * كه غذايش نرگس و نيلوفر است
هر كه باشد قوت او نور جلال * چون نزايد از لبش سحر حلال

[ الهامات ربانى ، منشأ معارف است ]

هر كه چون زنبور وحى استش تفل * چون نباشد خانه‌ى او پر عسل

[ ادامهء حكايت گاو بحرى ]

مىچرد در نور گوهر آن بقر * ناگهان گردد ز گوهر دور تر
تاجرى بر در نهد لجم سياه * تا شود تاريك مرج و سبزه گاه
پس گريزد مرد تاجر بر درخت * گاو جويان مرد را با شاخ سخت
بيست بار آن گاو تازد گرد مرج * تا كند آن خصم را در شاخ درج
چون از او نوميد گردد گاو نر * آيد آن جا كه نهاده بد گهر
لجم بيند فوق در شاهوار * پس ز طين بگريزد او ابليس‌وار
كآن بليس از متن طين كور و كر است * گاو كى داند كه در گل گوهر است

[ حيض روحى يا پليدى باطنى ، سبب هبوط روح آدمى شود ]

اهْبِطُوا * افكند جان را در حضيض * از نمازش كرد محروم اين محيض
اى رفيقان زين مقيل و ز آن مقال * اتقوا ان الهوى حيض الرجال
اهْبِطُوا افكند جان را در بدن * تا به گل پنهان بود در عدن

[ سطحى انديشان ، حقيقت آدمى را نمىشناسند ]

تاجرش داند و ليكن گاو نى * اهل دل دانند و هر گل كاو نى

[ به صفاى باطن برس تا اهل صفا را بشناسى ]

هر گلى كاندر دل او گوهرى است * گوهرش غماز طين ديگرى است
و آن گلى كز رش حق نورى نيافت * صحبت گلهاى پر در بر نتافت

[ ادامهء حكايت موش و چغز ]

اين سخن پايان ندارد موش ما * هست بر لبهاى جو بر گوش ما

رجوع كردن به قصه‌ى طلب كردن آن موش آن چغز را در لب جو و كشيدن سر رشته تا چغز را در آب خبر شود از طلب او

آن سرشته‌ى عشق رشته مىكشد * بر اميد وصل چغز با رشد
مىتند بر رشته‌ى دل دم به دم * كه سر رشته به دست آورده‌ام
همچو تارى شد دل و جان در شهود * تا سر رشته به من رويى نمود
خود غراب البين آمد ناگهان * در شكار موش و بردش ز آن مكان
چون بر آمد بر هوا موش از غراب * منسحب شد چغز نيز از قعر آب
موش در منقار زاغ و چغز هم * در هوا آويخته پا در رتم
خلق مىگفتند زاغ از مكر و كيد * چغز آبى را چگونه كرد صيد
چون شد اندر آب و چونش در ربود * چغز آبى كى شكار زاغ بود
چغز گفتا اين سزاى آن كسى * كاو چو بىآبان شود جفت خسى

[ نتيجه‌گيرى حكايت : همنشين خوب برگزين ]

اى فغان از يار ناجنس اى فغان * همنشين نيك جوييد اى مهان

[ تعارض عقل و نفس ]