تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 925

مساهمون:

ص٩٢٥
هين مران از روى خود او را بعيد * آن كه او يك بار آن روى تو ديد
ديد روى جز تو شد غل گلو * كل شىء ما سوى اللَّه باطل
باطلند و مىنمايندم رشد * ز انكه باطل باطلان را مىكشد
ذره ذره كاندر اين ارض و سماست * جنس خود را هر يكى چون كهرباست

[ دو تمثيل براى ابيات پيشين ]

معده نان را مىكشد تا مستقر * مىكشد مر آب را تف جگر
چشم جذاب بتان زين كويها * مغز جويان از گلستان بويها
ز انكه حس چشم آمد رنگ كش * مغز و بينى مىكشد بوهاى خوش

[ مناجات در اينكه خداوندا ! با جَذْبه‌ات ، ما را از جاذبه‌هاى مخلوقات ، مصون دار ]

زين كششها اى خداى راز دان * تو به جذب لطف خودمان ده امان
غالبى بر جاذبان اى مشترى * شايد ار درماندگان را واخرى

[ رجوع به حكايت شب دزدان ]

رو به شه آورد چون تشنه به ابر * آن كه بود اندر شب قدر آن بدر
چون لسان و جان او بود آن او * آن او با او بود گستاخ گو
گفت ما گشتيم چون جان بند طين * آفتاب جان تويى در يوم دين
وقت آن شد اى شه مكتوم سير * كز كرم ريشى بجنبانى به خير

[ بسيارى از زيركىهاى بشر ، دام اوست ]

هر يكى خاصيت خود را نمود * آن هنرها جمله بد بختى فزود
آن هنرها گردن ما را ببست * ز آن مناصب سر نگون‌ساريم و پست
آن هنر فى جيدنا حبل مسد * روز مردن نيست ز آن فن‌ها مدد

[ تنها هنر نجات بخش ، بصيرت باطنى است ]

جز همان خاصيت آن خوش حواس * كه به شب بد چشم او سلطان شناس
آن هنرها جمله غول راه بود * غير چشمى كو ز شه آگاه بود
شاه را شرم از وى آمد روز بار * كه به شب بر روى شه بودش نظار
و آن سگ آگاه از شاه و داد * خود سگ كهفش لقب بايد نهاد

[ رجحان بينش بر دانش ]

خاصيت در گوش هم نيكو بود * كاو به بانگ سگ ز شير آگه شود
سگ چو بيدار است شب چون پاسبان * بىخبر نبود ز شب خيز شهان

[ عارفان از ملامت عوام الناس نمىهراسند ]

هين ز بد نامان نبايد ننگ داشت * هوش بر اسرارشان بايد گماشت
هر كه او يك بار خود بد نام شد * خود نبايد نام جست و خام شد

[ تمثيل براى بيت پيشين ]

اى بسا زر كه سيه تابش كنند * تا شود ايمن ز تاراج و گزند

قصه آن كه گاو بحرى گوهر كاويان از قعر دريا بر آورد شب بر ساحل دريا نهد در درخش و تاب آن مىچرد ، بازرگان از كمين برون آيد چون گاو از گوهر دور تر رفته باشد بازرگان به لجم و گل تيره گوهر را بپوشاند و بر درخت گريزد الى آخر القصه و التقريب

[ حكايت در بيان اينكه اهل ظاهر ، تنها به ظواهر انسان توجه مىكنند و اهل باطن به حقيقت انسان ]

گاو آبى گوهر از بحر آورد * بنهد اندر مرج و گردش مىچرد
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 925 | جلال الدين الرومي