نور او بر درها غالب شود * آن چنان مطلوب را طالب شود
[ شاهد بودن محمّد ( ص ) ]
در نظر بودش مقامات العباد * لاجرم نامش خدا شاهد نهاد
آلت شاهد زبان و چشم تيز * كه ز شب خيزش ندارد سر گريز
[ تمثيل براى ابيات پيشين ]
گر هزاران مدعى سر بر زند * گوش قاضى جانب شاهد كند
قاضيان را در حكومت اين فن است * شاهد ايشان را دو چشم روشن است
گفت شاهد ز آن به جاى ديده است * كاو به ديدهى بىغرض سر ديده است
مدعى ديدهست اما با غرض * پرده باشد ديدهى دل را غرض
حق همىخواهد كه تو زاهد شوى * تا غرض بگذارى و شاهد شوى
[ اغراض نفسانى ، حجاب ديده است ]
كاين غرضها پردهى ديده بود * بر نظر چون پرده پيچيده بود
پس نبيند جمله را با طم و رم * حبك الاشياء يعمى و يصم
در دلش خورشيد چون نورى نشاند * پيشش اختر را مقاديرى نماند
پس بديد او بىحجاب اسرار را * سير روح مومن و كفار را
در زمين حق را و در چرخ سمى * نيست پنهانتر ز روح آدمى
[ روح ، ناشناخته است ]
باز كرد از رطب و يابس حق نورد * روح را مِنْ أَمْرِ رَبِّي مهر كرد
پس چو ديد آن روح را چشم عزيز * پس بر او پنهان نماند هيچ چيز
شاهد مطلق بود در هر نزاع * بشكند گفتش خمار هر صداع
نام حق عدل است و شاهد آن اوست * شاهد عدل است زين رو چشم دوست
[ در نقد قشريان ]
منظر حق دل بود در دو سرا * كه نظر در شاهد آيد شاه را
[ عشق ، پايهء خلقت جهان است ]
عشق حق و سر شاهد بازىاش * بود مايهى جمله پرده سازىاش
پس از آن لولاك گفت اندر لقا * در شب معراج شاهدباز ما
[ باز در شاهد بودن محمّد ( ص ) ]
اين قضا بر نيك و بد حاكم بود * بر قضا شاهد نه حاكم مىشود
شد اسير آن قضا مير قضا * شاد باش اى چشم تيز مرتضى
[ عارف بصير در مناجات مىخواهد كه وصالش به فراق مبدل نگردد ]
عارف از معروف بس درخواست كرد * كاى رقيب ما تو اندر گرم و سرد
اى مشير ما تو اندر خير و شر * از اشارتهات دلمان بىخبر
اى يرانا لا نراه روز و شب * چشم بند ما شده ديد سبب
چشم من از چشمها بگزيده شد * تا كه در شب آفتابم ديده شد
لطف معروف تو بود آن اى بهى * پس كمال البر فى اتمامه
يا رب اتمم نورنا فى الساهرة * و انجنا من مفضحات قاهره
يار شب را روز مهجورى مده * جان قربت ديده را دورى مده
بعد تو مرگ است با درد و نكال * خاصه بعدى كه بود بعد الوصال
آن كه ديدهستت مكن ناديدهاش * آب زن بر سبزهى باليدهاش
من نكردم لاابالى در روش * تو مكن هم لاابالى در خلش