گفت حقش اى كمند انداز بيت * آن ز من دان ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ
پس بپرسيدند ز آن شه كاى سند * مر ترا خاصيت اندر چه بود
گفت در ريشم بود خاصيتم * كه رهانم مجرمان را از نقم
مجرمان را چون به جلادان دهند * چون بجنبد ريش من ايشان رهند
چون بجنبانم به رحمت ريش را * طى كنند آن قتل و آن تشويش را
قوم گفتندش كه قطب ما توى * كه خلاص روز محنتمان شوى
بعد از آن جمله بهم بيرون شدند * سوى قصر آن شه ميمون شدند
چون سگى بانگى بزد از سوى راست * گفت مىگويد كه سلطان با شماست
خاك بو كرد آن دگر از ريوهاى * گفت اين هست از وثاق بيوهاى
پس كمند انداخت استاد كمند * تا شدند آن سوى ديوار بلند
جاى ديگر خاك را چون بوى كرد * گفت خاك مخزن شاهى است فرد
نقب زن زد نقب و در مخزن رسيد * هر يكى از مخزن اسبابى كشيد
بس زر و زربفت و گوهرهاى زفت * قوم بردند و نهان كردند تفت
شه معين ديد منزلگاهشان * حليه و نام و پناه و راهشان
خويش را دزديد از ايشان باز گشت * روز در ديوان بگفت آن سر گذشت
پس روان گشتند سرهنگان مست * تا كه دزدان را گرفتند و ببست
دست بسته سوى ديوان آمدند * وز نهيب جان خود لرزان شدند
چون كه استادند پيش تخت شاه * يار شبشان بود آن شاه چو ماه
آن كه چشمش شب به هرك انداختى * روز ديدى بىشكش بشناختى
شاه را بر تخت ديد و گفت اين * بود با ما دوش شب گرد و قرين
آن كه چندين خاصيت در ريش اوست * اين گرفت ما هم از تفتيش اوست
[ معيت خداوند با خلق ]
عارف شه بود چشمش لاجرم * بر گشاد از معرفت لب با حشم
گفت وَ هُوَ مَعَكُمْ اين شاه بود * فعل ما مىديد و سرمان مىشنود
[ حجابهاى دنيوى ديدهء باطنى عارفان را نپوشاند ]
چشم من ره برد شب شه را شناخت * جمله شب با روى ماهش عشق باخت
امت خود را بخواهم من از او * كاو نگرداند ز عارف هيچ رو
چشم عارف دان امان هر دو كون * كه به دو يابيد هر بهرام عون
ز آن محمد شافع هر داغ بود * كه ز جز حق چشم او ما زاغَ بود
در شب دنيا كه محجوب است شيد * ناظر حق بود و زو بودش اميد
از أَ لَمْ نَشْرَحْ دو چشمش سرمه يافت * ديد آن چه جبرئيل آن بر نتافت
مر يتيمى را كه سرمهى حق كشد * گردد او در يتيم با رشد