تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 922

مساهمون:

ص٩٢٢
بل ز چشمت كيمياها مىرسد * چشم بد را چشم نيكو مىكند
چشم شه بر چشم باز دل زده‌ست * چشم بازش سخت با همت شده‌ست
تا ز بس همت كه يابيد از نظر * مىنگيرد باز شه جز شير نر
شير چه كآن شاه باز معنوى * هم شكار تست و هم صيدش توى
شد صفير باز جان در مرج دين * نعره‌هاى لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ
باز دل را كه پى تو مىپريد * از عطاى بىحدت چشمى رسيد

[ تجريد و ارتقاى حواس ]

يافت بينى بوى و گوش از تو سماع * هر حسى را قسمتى آمد مشاع
هر حسى را چون دهى ره سوى غيب * نبود آن حس را فتور مرگ و شيب
مالك الملكى به حس چيزى دهى * تا كه بر حسها كند آن حس شهى

حكايت شب دزدان كه سلطان محمود شب در ميان ايشان افتاد كه من يكىام از شما و بر احوال ايشان مطلع شدن الى آخره

[ حكايت در بيان معيّت خداوند با همهء موجودات ]

شب چو شه محمود بر مىگشت فرد * با گروهى قوم دزدان باز خورد
پس بگفتندش كيى اى بو الوفا * گفت شه من هم يكىام از شما
آن يكى گفت اى گروه مكر كيش * تا بگويد هر يكى فرهنگ خويش
تا بگويد با حريفان در سمر * كاو چه دارد در جبلت از هنر
آن يكى گفت اى گروه فن فروش * هست خاصيت مرا اندر دو گوش
كه بدانم سگ چه مىگويد به بانگ * قوم گفتندش ز دينارى دو دانگ
آن دگر گفت اى گروه زر پرست * جمله خاصيت مرا چشم اندر است
هر كه را شب بينم اندر قيروان * روز بشناسم من او را بىگمان
گفت يك خاصيتم در بازو است * كه زنم من نقبها با زور دست
گفت يك خاصيتم در بينى است * كار من در خاكها بو بينى است

[ روان انسان ، زهدان فضل و كمال است ]

سر الناس معادن داد دست * كه رسول آن را پى چه گفته است
من ز خاك تن بدانم كاندر آن * چند نقد است و چه دارد او ز كان
در يكى كان زر بىاندازه درج * و آن دگر دخلش بود كمتر ز خرج
همچو مجنون بو كنم من خاك را * خاك ليلى را بيابم بىخطا

[ ادامهء حكايت شب دزدان ]

بو كنم دانم ز هر پيراهنى * گر بود يوسف و گر آهرمنى
همچو احمد كه برد بوى از يمن * ز آن نصيبى يافت اين بينى من
كه كدامين خاك همسايه‌ى زر است * يا كدامين خاك صفر و ابتر است
گفت يك نك خاصيت در پنجه‌ام * كه كمندى افكنم طول علم
همچو احمد كه كمند انداخت جانش * تا كمندش برد سوى آسمانش