چون پسر چشم خرد را بر گشاد * زود بابا رخت بر گردون نهاد
[ دنيا ، جادّهاى دو طرفه است ، عدهاى مىآيند و عدهاى مىروند ]
جادهى شاه است آن زين سو روان * و آن از آن سو صادران و واردان
[ حركت در ثبات يا قاعدهء تبدّل امثال ]
نيك بنگر ما نشسته مىرويم * مىنبينى قاصد جاى نويم
[ تمثيل براى ابيات پيشين ]
بهر حالى مىنگيرى راس مال * بلكه از بهر غرضها در مال
[ مسافر مقصد حق ، نظر به پيش دارد ]
پس مسافر اين بود اى ره پرست * كه مسير و روش در مستقبل است
[ روح مجرّد ، منبع انديشه است ]
همچنانك از پردهى دل بىكلال * دم به دم در مىرسد خيل خيال
گرنه تصويرات از يك مغرسند * در پى هم سوى دل چون مىرسند
جوق جوق اسپاه تصويرات ما * سوى چشمهى دل شتابان از ظما
جرهها پر مىكنند و مىروند * دايما پيدا و پنهان مىشوند
فكرها را اختران چرخ دان * داير اندر چرخ ديگر آسمان
سعد ديدى شكر كن ايثار كن * نحس ديدى صدقه و استغفار كن
ما كهايم اين را بيا اى شاه من * طالعم مقبل كن و چرخى بزن
[ دعا براى رهايى روح از قفس جسم ]
روح را تابان كن از انوار ماه * كه ز آسيب ذنب جان شد سياه
از خيال و وهم و ظن بازش رهان * از چه و جور رسن بازش رهان
تا ز دل دارى خوب تو دلى * پر بر آرد بر پرد ز آب و گلى
اى عزيز مصر و در پيمان درست * يوسف مظلوم در زندان تست
در خلاص او يكى خوابى ببين * زود كالله يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ *
هفت گاو لاغرى پر گزند * هفت گاو فربهش را مىخورند
هفت خوشهى خشك زشت ناپسند * سنبلات تازهاش را مىچرند
قحط از مصرش بر آمد اى عزيز * هين مباش اى شاه اين را مستجيز
يوسفم در حبس تو اى شه نشان * هين ز دستان زنانم وارهان
[ هبوط روح در كالبد عنصرى ]
از سوى عرشى كه بودم مربط او * شهوت مادر فگندم كه اهْبِطُوا
پس فتادم ز آن كمال مستتم * از فن زالى به زندان رحم
روح را از عرش آرد در حطيم * لاجرم كيد زنان باشد عظيم
اول و آخر هبوط من ز زن * چون كه بودم روح و چون گشتم بدن
بشنو اين زارى يوسف در عثار * يا بر آن يعقوب بىدل رحم آر
ناله از اخوان كنم يا از زنان * كه فگندندم چو آدم از جنان
[ غلبهء شهوات ، روح را افسرده كند ]
ز آن مثال برگ دى پژمردهام * كز بهشت وصل گندم خوردهام
[ لطف حق ، آدمى را به سوى توبه مىبرد ، ولى باز او محسود بدخواهان شود ]
چون بديدم لطف و اكرام ترا * و آن سلام سلم و پيغام ترا
[ با پناه جستن به حق و ياران حق ، از چشم حسودان آسوده خواهى شد ]
من سپند از چشم بد كردم پديد * در سپندم نيز چشم بد رسيد
دافع هر چشم بد از پيش و پس * چشمهاى پر خمار تست و بس
چشم بد را چشم نيكويت شها * مات و مستاصل كند نعم الدوا