تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 921

مساهمون:

ص٩٢١
چون پسر چشم خرد را بر گشاد * زود بابا رخت بر گردون نهاد

[ دنيا ، جادّه‌اى دو طرفه است ، عده‌اى مىآيند و عده‌اى مىروند ]

جاده‌ى شاه است آن زين سو روان * و آن از آن سو صادران و واردان

[ حركت در ثبات يا قاعدهء تبدّل امثال ]

نيك بنگر ما نشسته مىرويم * مىنبينى قاصد جاى نويم

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]

بهر حالى مىنگيرى راس مال * بلكه از بهر غرضها در مال

[ مسافر مقصد حق ، نظر به پيش دارد ]

پس مسافر اين بود اى ره پرست * كه مسير و روش در مستقبل است

[ روح مجرّد ، منبع انديشه است ]

همچنانك از پرده‌ى دل بىكلال * دم به دم در مىرسد خيل خيال
گرنه تصويرات از يك مغرسند * در پى هم سوى دل چون مىرسند
جوق جوق اسپاه تصويرات ما * سوى چشمه‌ى دل شتابان از ظما
جره‌ها پر مىكنند و مىروند * دايما پيدا و پنهان مىشوند
فكرها را اختران چرخ دان * داير اندر چرخ ديگر آسمان
سعد ديدى شكر كن ايثار كن * نحس ديدى صدقه و استغفار كن
ما كه‌ايم اين را بيا اى شاه من * طالعم مقبل كن و چرخى بزن

[ دعا براى رهايى روح از قفس جسم ]

روح را تابان كن از انوار ماه * كه ز آسيب ذنب جان شد سياه
از خيال و وهم و ظن بازش رهان * از چه و جور رسن بازش رهان
تا ز دل دارى خوب تو دلى * پر بر آرد بر پرد ز آب و گلى
اى عزيز مصر و در پيمان درست * يوسف مظلوم در زندان تست
در خلاص او يكى خوابى ببين * زود كالله يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ *
هفت گاو لاغرى پر گزند * هفت گاو فربهش را مىخورند
هفت خوشه‌ى خشك زشت ناپسند * سنبلات تازه‌اش را مىچرند
قحط از مصرش بر آمد اى عزيز * هين مباش اى شاه اين را مستجيز
يوسفم در حبس تو اى شه نشان * هين ز دستان زنانم وارهان

[ هبوط روح در كالبد عنصرى ]

از سوى عرشى كه بودم مربط او * شهوت مادر فگندم كه اهْبِطُوا
پس فتادم ز آن كمال مستتم * از فن زالى به زندان رحم
روح را از عرش آرد در حطيم * لاجرم كيد زنان باشد عظيم
اول و آخر هبوط من ز زن * چون كه بودم روح و چون گشتم بدن
بشنو اين زارى يوسف در عثار * يا بر آن يعقوب بىدل رحم آر
ناله از اخوان كنم يا از زنان * كه فگندندم چو آدم از جنان

[ غلبهء شهوات ، روح را افسرده كند ]

ز آن مثال برگ دى پژمرده‌ام * كز بهشت وصل گندم خورده‌ام

[ لطف حق ، آدمى را به سوى توبه مىبرد ، ولى باز او محسود بدخواهان شود ]

چون بديدم لطف و اكرام ترا * و آن سلام سلم و پيغام ترا

[ با پناه جستن به حق و ياران حق ، از چشم حسودان آسوده خواهى شد ]

من سپند از چشم بد كردم پديد * در سپندم نيز چشم بد رسيد
دافع هر چشم بد از پيش و پس * چشمهاى پر خمار تست و بس
چشم بد را چشم نيكويت شها * مات و مستاصل كند نعم الدوا
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 921 | جلال الدين الرومي