تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 920

مساهمون:

ص٩٢٠
امتناع پيل از سيران به بيت * با جد آن پيلبان و بانگ هيت
جانب كعبه نرفتى پاى پيل * با همه لت نه كثير و نه قليل
گفتيى خود خشك شد پاهاى او * يا بمرد آن جان صول افزاى او
چون كه كردندى سرش سوى يمن * پيل نر صد اسبه گشتى گام زن
حس پيل از زخم غيب آگاه بود * چون بود حس ولى با ورود

[ تمثيلى ديگر ]

نه كه يعقوب نبى آن پاك خو * بهر يوسف با همه اخوان او
از پدر چون خواستندش دادران * تا برندش سوى صحرا يك زمان
جمله گفتندش مينديش از ضرر * يك دو روزش مهلتى ده اى پدر
كه چرا ما را نمىدارى امين * يوسف خود را به سيران و ظعين
تا بهم در مرجها بازى كنيم * ما در اين دعوت امين و محسنيم
گفت اين دانم كه نقلش از برم * مىفروزد در دلم درد و سقم
اين دلم هرگز نمىگويد دروغ * كه ز نور عرش دارد دل فروغ
آن دليل قاطعى بد بر فساد * و ز قضا آن را نكرد او اعتداد
در گذشت از وى نشانى آن چنان * كه قضا در فلسفه بود آن زمان

[ غلبهء تقدير الهى بر تدبير بنده ]

اين عجب نبود كه كور افتد به چاه * بو العجب افتادن بيناى راه
اين قضا را گونه‌گون تصريفهاست * چشم بندش يفعل اللَّه ما يشاست
هم بداند هم نداند دل فنش * موم گردد بهر آن مهر آهنش
گوييا دل گويدى كه ميل او * چون در اين شد هر چه افتد باش گو
خويش را زين هم مغفل مىكند * در عقالش جان معقل مىكند
گر شود مات اندر اين آن بو العلا * آن نباشد مات باشد ابتلا
يك بلا از صد بلايش واخرد * يك هبوطش بر معارجها برد
خام شوخى كه رهانيدش مدام * از خمار صد هزاران زشت خام
عاقبت او پخته و استاد شد * جست از رق جهان و آزاد شد
از شراب لايزالى گشت مست * شد مميز از خلايق باز رست
ز اعتقاد سست پر تقليدشان * وز خيال ديده‌ى بىديدشان
اى عجب چه فن زند ادراكشان * پيش جزر و مد بحر بىنشان
ز آن بيابان اين عمارتها رسيد * ملك و شاهى و وزارتها رسيد
ز آن بيابان عدم مشتاق شوق * مىرسند اندر شهادت جوق جوق

[ خلق مدام ]

كاروان بر كاروان زين باديه * مىرسد در هر مسا و غاديه
آيد و گيرد وثاق ما گرو * كه رسيدم نوبت ما شد تو رو

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 920 | جلال الدين الرومي