غيرت حق پردهاى انگيختهست * سفلى و علوى به هم آميختهست
[ لزوم سعى ]
گفت سِيرُوا * مىطلب اندر جهان * بخت و روزى را همىكن امتحان
[ اهميت مرشد ]
در مجالس مىطلب اندر عقول * آن چنان عقلى كه بود اندر رسول
ز انكه ميراث از رسول آن است و بس * كه ببيند غيبها از پيش و پس
در بصرها مىطلب هم آن بصر * كه نتابد شرح آن اين مختصر
بهر اين كردست منع آن باشكوه * از ترهب وز شدن خلوت به كوه
تا نگردد فوت اين نوع التقا * كآن نظر بخت است و اكسير بقا
در ميان صالحان يك اصلحى است * بر سر توقيعش از سلطان صحى است
كآن دعا شد با اجابت مقترن * كفو او نبود كبار انس و جن
در مرىاش آن كه حلو و حامض است * حجت ايشان بر حق داحض است
كه چو ما او را به خود افراشتيم * عذر و حجت از ميان برداشتيم
قبله را چون كرد دست حق عيان * پس تحرى بعد از اين مردود دان
هين بگردان از تحرى رو و سر * كه پديد آمد معاد و مستقر
يك زمان زين قبله گر ذاهل شوى * سخرهى هر قبلهى باطل شوى
چون شوى تمييز ده را ناسپاس * بجهد از تو خطرت قبله شناس
گر از اين انبار خواهى بر و بر * نيم ساعت هم ز هم دردان مبر
كه در آن دم كه ببرى زين معين * مبتلا گردى تو با بئس القرين
حكايت تعلق موش با چغز و بستن پاى هر دو به رشتهى دراز و بر كشيدن زاغ موش را و معلق شدن چغز و ناليدن او و پشيمانى او از تعلق با غير جنس و با جنس خود ناساختن
[ حكايت در لزوم مصاحبت با نيكان ]
از قضا موشى و چغزى با وفا * بر لب جو گشته بودند آشنا
هر دو تن مربوط ميقاتى شدند * هر صباحى گوشهاى مىآمدند
نرد دل با همدگر مىباختند * از وساوس سينه مىپرداختند
هر دو را دل از تلاقى متسع * همدگر را قصه خوان و مستمع
رازگويان با زبان و بىزبان * الجماعة رحمه را تاويل دان
آن اشر چون جفت آن شاد آمدى * پنج ساله قصهاش ياد آمدى
[ مصاحبت با همدل ، موجب نشاط شود ]
جوش نطق از دل نشان دوستى است * بستگى نطق از بىالفتى است
دل كه دل بر ديد كى ماند ترش * بلبلى گل ديد كى ماند خمش
ماهى بريان ز آسيب خضر * زنده شد در بحر گشت او مستقر
[ لزوم مرشد ]
يار را با يار چون بنشسته شد * صد هزاران لوح سر دانسته شد