تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 916

مساهمون:

ص٩١٦
لوح محفوظى است پيشانى يار * راز كونينش نمايد آشكار
هادى راهست يار اندر قدوم * مصطفى زين گفت اصحابى نجوم
نجم اندر ريگ و دريا رهنماست * چشم اندر نجم نه كو مقتداست
چشم را با روى او مىدار جفت * گرد منگيزان ز راه بحث و گفت
ز انكه گردد نجم پنهان ز آن غبار * چشم بهتر از زبان با عثار
تا بگويد او كه وحى استش شعار * كآن نشاند گرد و ننگيزد غبار

[ علوم الهامى ]

چون شد آدم مظهر وحى و و داد * ناطقه‌ى او علم الاسماء گشاد
نام هر چيزى چنان كه هست آن * از صحيفه‌ى دل روى گشتش زبان
فاش مىگفتى زبان از رويتش * جمله را خاصيت و ماهيتش
آن چنان نامى كه اشيا را سزد * نه چنان كه هيز را خواند اسد
نوح نه صد سال در راه سوى * بود هر روزيش تذكير نوى
لعل او گويا ز ياقوت القلوب * نه رساله خوانده نه قوت القلوب

[ رجحان بينش بر دانش ]

وعظ را نآموخته هيچ از شروح * بلكه ينبوع كشوف و شرح روح
ز آن ميى كآن مى چو نوشيده شود * آب نطق از گنگ جوشيده شود
طفل نو زاده شود حبر فصيح * حكمت بالغ بخواند چون مسيح
از كهى كه يافت ز آن مى خوش لبى * صد غزل آموخت داود نبى
جمله مرغان ترك كرده جيك جيك * هم زبان و يار داود مليك
چه عجب كه مرغ گردد مست او * چون شنود آهن نداى دست او
صرصرى بر عاد قتالى شده * مر سليمان را چو حمالى شده
صرصرى مىبرد بر سر تخت شاه * هر صباح و هر مسا يك ماهه راه
هم شده حمال و هم جاسوس او * گفت غايب را كنان محسوس او
باد دم كه گفت غايب يافتى * سوى گوش آن ملك بشتافتى
كه فلانى اين چنين گفت اين زمان * اى سليمان مه صاحب قران

تدبير كردن موش به چغز كه من نمىتوانم بر تو آمدن به وقت حاجت در آب ، ميان ما وصلتى بايد كه چون من بر لب جو آيم ترا توانم خبر كردن و تو چون بر سر سوراخ موش خانه آيى مرا توانى خبر كردن الى آخره

اين سخن پايان ندارد گفت موش * چغز را روزى كه اى مصباح هوش
وقتها خواهم كه گويم با تو راز * تو درون آب دارى ترك تاز
بر لب جو من ترا نعره زنان * نشنوى در آب ناله‌ى عاشقان
من بدين وقت معين اى دلير * مىنگردم از محاكات تو سير

[ عاشقان دائم در نمازند ]