تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 913

مساهمون:

ص٩١٣
ولوله كه كار نيمى راست شد * شرطهايى كه ز سوى ماست شد
خانه‌ها را روفتيم آراستيم * زين هوس سر مست و خوش برخاستيم
ز آن طرف آمد يكى پيغام نى * مرغى آمد اين طرف ز آن بام نى
زين رسالات مزيد اندر مزيد * يك جوابى ز آن حواليتان رسيد
نى و ليكن يار ما زين آگه است * ز انكه از دل سوى دل لا بد ره است
پس از آن يارى كه اوميد شماست * از جواب نامه ره خالى چراست
صد نشان است از سرار و از جهار * ليك بس كن پرده زين در بر مدار

[ ادامهء حكايت شاه و دلقك ]

باز رو تا قصه‌ى آن دلق گول * كه بلا بر خويش آورد از فضول
پس وزيرش گفت اى حق را ستن * بشنو از بنده‌ى كمينه يك سخن
دلقك از ده بهر كارى آمده‌ست * راى او گشت و پشيمانش شده‌ست
ز آب و روغن كهنه را نو مىكند * او به مسخرگى برون شو مىكند
غمد را بنمود و پنهان كرد تيغ * بايد افشردن مر او را بىدريغ
پسته را يا جوز را تا نشكنى * نه نمايد دل نه بدهد روغنى
مشنو اين دفع وى و فرهنگ او * در نگر در ارتعاش و رنگ او
گفت حق سيماهم فى وجههم * ز انكه غماز است سيما و منم
اين معاين هست ضد آن خبر * كه به شر بسرشته آمد اين بشر
گفت دلقك با فغان و با خروش * صاحبا در خون اين مسكين مكوش
بس گمان و وهم آيد در ضمير * كآن نباشد حق و صادق اى امير
إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ است اى وزير * نيست استم راست خاصه بر فقير
شه نگيرد آن كه مىرنجاندش * از چه گيرد آن كه مىخنداندش
گفت صاحب پيش شه جا گير شد * كاشف اين مكر و اين تزوير شد
گفت دلقك را سوى زندان بريد * چاپلوس و زرق او را كم خريد
مىزنيدش چون دهل اشكم تهى * تا دهل‌وار او دهدمان آگهى
تر و خشك و پر و تى باشد دهل * بانگ او آگه كند ما را ز كل
تا بگويد سر خود از اضطرار * آن چنان كه گيرد اين دلها قرار

[ اثرات روانى دروغ و راست ]

چون طمانينه‌ست صدق با فروغ * دل نيارامد به گفتار دروغ
كذب چون خس باشد و دل چون دهان * خس نگردد در دهان هرگز نهان
تا در او باشد زبانى مىزند * تا بد آن‌اش از دهان بيرون كند
خاصه كه در چشم افتد خس ز باد * چشم افتد در نم و بند و گشاد
ما پس اين خس را زنيم اكنون لگد * تا دهان و چشم از اين خس وارهد

[ ادامهء حكايت شاه و دلقك ]

گفت دلقك اى ملك آهسته باش * روى حلم و مغفرت را كم خراش
تا بدين حد چيست تعجيل نقم * من نمىپرم به دست تو درم