تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 914

مساهمون:

ص٩١٤
آن ادب كه باشد از بهر خدا * اندر آن مستعجلى نبود روا
و انچه باشد طبع و خشم عارضى * مىشتابد تا نگردد مرتضى
ترسد ار آيد رضا خشمش رود * انتقام و ذوق آن فايت شود
شهوت كاذب شتابد در طعام * خوف فوت ذوق هست آن خود سقام
اشتها صادق بود تاخير به * تا گواريده شود آن بىگره
تو پى دفع بلايم مىزنى * تا ببينى رخنه را بندش كنى
تا از آن رخنه برون نايد بلا * غير آن رخنه بسى دارد قضا

[ صدقه ، دافع بلاست ]

چاره‌ى دفع بلا نبود ستم * چاره احسان باشد و عفو و كرم
گفت الصدقة مرد للبلا * داو مرضاك به صدقه يا فتى
صدقه نبود سوختن درويش را * كور كردن چشم حلم انديش را
گفت شه نيكوست خير و موقعش * ليك چون خيرى كنى در موضعش
موضع رخ شه نهى ويرانى است * موضع شه اسب هم نادانى است
در شريعت هم عطا هم زجر هست * شاه را صدر و فرس را درگه است

[ تعريف عدل و ظلم ]

عدل چه بود وضع اندر موضعش * ظلم چه بود وضع در ناموقعش
نيست باطل هر چه يزدان آفريد * از غضب و ز حلم و ز نصح و مكيد

[ خير و شر در جهان ، مطلق نيست بل نسبى است ]

خير مطلق نيست زينها هيچ چيز * شر مطلق نيست زينها هيچ نيز
نفع و ضر هر يكى از موضع است * علم از اين رو واجبست و نافع است
اى بسا زجرى كه بر مسكين رود * در ثواب از نان و حلوا به بود
ز انكه حلوا بىاوان صفرا كند * سيلىاش از خبث مستنقا كند
سيليى در وقت بر مسكين بزن * كه رهاند آنش از گردن زدن
زخم در معنى فتد از خوى بد * چوب بر گرد اوفتد نه بر نمد
بزم و زندان هست هر بهرام را * بزم مخلص را و زندان خام را
شق بايد ريش را مرهم كنى * چرك را در ريش مستحكم كنى
تا خورد مر گوشت را در زير آن * نيم سودى باشد و پنجه زيان

[ لزوم تأنّى و دور انديشى ]

گفت دلقك من نمىگويم گذار * من همىگويم تحريى بيار
هين ره صبر و تانى در مبند * صبر كن انديشه مىكن روز چند
در تانى بر يقينى بر زنى * گوشمال من به ايقانى كنى
در روش يَمْشِي مُكِبًّا خود چرا * چون همى شايد شدن در استوا

[ لزوم مشورت ]

مشورت كن با گروه صالحان * بر پيمبر امر شاوِرْهُمْ بدان
أَمْرُهُمْ شُورى براى اين بود * كز تشاور سهو و كژ كمتر رود
اين خردها چون مصابيح انور است * بيست مصباح از يكى روشن‌تر است
بو كه مصباحى فتد اندر ميان * مشتعل گشته ز نور آسمان

[ اولياى مستور ]