بود آلايش شد آرايش كنون * چون بر او بر خواند خورشيد آن فسون
شمس هم معدهى زمين را گرم كرد * تا زمين باقى حدثها را بخورد
جزو خاكى گشت و رست از وى نبات * هكذا يمحو الاله السيئات
با حدث كه بدترين است اين كند * كش نبات و نرگس و نسرين كند
تا به نسرين مناسك در وفا * حق چه بخشد در جزا و در عطا
چون خبيثان را چنين خلعت دهد * طيبين را تا چه بخشد در رصد
آن دهد حقشان كه لا عين رأت * كه نگنجد در زبان و در لغت
[ اميد عاصيان به رحمت حق ]
ما كهايم اين را بيا اى يار من * روز من روشن كن از خلق حسن
منگر اندر زشتى و مكروهىام * كه ز پر زهرى چو مار كوهىام
اى كه من زشت و خصالم جمله زشت * چون شوم گل چون مرا او خار كشت
نو بهار حسن گل ده خار را * زينت طاوس ده اين مار را
در كمال زشتىام من منتهى * لطف تو در فصل و در فن منتهى
حاجت اين منتهى ز آن منتهى * تو بر آر اى حسرت سرو سهى
چون بميرم فضل تو خواهد گريست * از كرم گر چه ز حاجت او برى است
بر سر گورم بسى خواهد نشست * خواهد از چشم لطيفش اشك جست
نوحه خواهد كرد بر محرومىام * چشم خواهد بست از مظلومىام
اندكى ز آن لطفها اكنون بكن * حلقهاى در گوش من كن ز آن سخن
آن كه خواهى گفت تو با خاك من * بر فشان بر مدرك غمناك من
لابه كردن موش مر چغز را كه بهانه مينديش و در نسيه مينداز انجاح اين حاجت مرا كه فى التاخير آفات و الصوفى ابن الوقت
و ابن دست از دامن پدر باز ندارد و آب مشفق صوفى كه وقت است او را به نگرش به فردا محتاج نگرداند چندانش مستغرق دارد در گلزار سريع الحسابى خويش نه چون عوام ، منتظر مستقبل نباشد ، نهرى باشد نه دهرى كه لا صباح عند الله و لا مساء ، ماضى و مستقبل و ازل و ابد آن جا نباشد ، آدم سابق و دجال مسبوق نباشد كه اين رسوم در خطهى عقل جزوى است و روح حيوانى ، در عالم لامكان و لا زمان اين رسوم نباشد پس او ابن وقتى است كه لا يفهم منه الا نفى تفرقه الازمنه چنان كه از اللَّه واحد فهم شود نفى دويى نى حقيقت واحدى
[ در ابن الوقت بودن صوفى ]
صوفيى را گفت خواجهى سيم پاش * اى قدمهاى ترا جانم فراش