تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 917

مساهمون:

ص٩١٧
پنج وقت آمد نماز و رهنمون * عاشقان را فى صلاه دائمون
نه به پنج آرام گيرد آن خمار * كه در آن سرهاست نى پانصد هزار
نيست زر غبا وظيفه‌ى عاشقان * سخت مستسقى است جان صادقان
نيست زر غبا وظيفه‌ى ماهيان * ز انكه بىدريا ندارند انس جان
آب اين دريا كه هايل بقعه‌اى است * با خمار ماهيان خود جرعه‌اى است
يك دم هجران بر عاشق چو سال * وصل سالى متصل پيشش خيال

[ معشوق ، خواهان عاشق است ]

عشق مستسقى است مستسقى طلب * در پى هم اين و آن چون روز و شب
روز بر شب عاشق است و مضطر است * چون ببينى شب بر او عاشق‌تر است
نيستشان از جستجو يك لحظه‌ايست * از پى همشان يكى دم ايست نيست
اين گرفته پاى آن آن گوش اين * اين بر آن مدهوش و آن بىهوش اين
در دل معشوق جمله عاشق است * در دل عذرا هميشه وامق است
در دل عاشق بجز معشوق نيست * در ميانشان فارق و فاروق نيست
بر يكى اشتر بود اين دو درا * پس چه زر غبا بگنجد اين دو را
هيچ كس با خويش زر غبا نمود * هيچ كس با خود به نوبت يار بود

[ اتحاد عاشق و معشوق را عقل ، ادراك نتواند كرد ]

آن يكيى نه كه عقلش فهم كرد * فهم اين موقوف شد بر مرگ مرد
ور به عقل ادراك اين ممكن بدى * قهر نفس از بهر چه واجب شدى
با چنان رحمت كه دارد شاه هش * بىضرورت چون بگويد نفس كش

مبالغه كردن موش در لابه و زارى و وصلت جستن از چغز آبى

گفت كاى يار عزيز مهر كار * من ندارم بىرخت يك دم قرار
روز نور و مكسب و تابم تويى * شب قرار و سلوت و خوابم تويى
از مروت باشد ار شادم كنى * وقت و بىوقت از كرم يادم كنى
در شبانه روزى وظيفه‌ى چاشتگاه * راتبه كردى وصال اى نيك خواه
پانصد استسقاستم اندر جگر * با هر استسقا قرين جوع البقر
بىنيازى از غم من اى امير * ده زكات جاه و بنگر در فقير
اين فقير بىادب نادر خور است * ليك لطف عام تو ز آن برتر است
مىنجويد لطف عام تو سند * آفتابى بر حدثها مىزند
نور او را ز آن زيانى نابده * و آن حدث از خشكى هيزم شده
تا حدث در گلخنى شد نور يافت * در در و ديوار حمامى بتافت

[ اهميت مصاحبت ]