تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 912

مساهمون:

ص٩١٢
آن يكى دو دست بر زانو زنان * و آن دگر از وهم وا ويلا كنان
از نفير و فتنه و خوف نكال * هر دلى رفته به صد كوى خيال
هر كسى فالى همىزد از قياس * تا چه آتش اوفتاد اندر پلاس
راه جست و راه دادش شاه زود * چون زمين بوسيد گفتش هى چه بود
هر كه مىپرسيد حالى ز آن ترش * دست بر لب مىنهاد او كه خمش
وهم مىافزود زين فرهنگ او * جمله در تشويش گشته دنگ او
كرد اشارت دلق كاى شاه كرم * يك دمى بگذار تا من دم زنم
تا كه باز آيد به من عقلم دمى * كه فتادم در عجايب عالمى
بعد يك ساعت كه شه از وهم و ظن * تلخ گشتش هم گلو و هم دهن
كه نديده بود دلقك را چنين * كه از او خوشتر نبودش همنشين
دايما دستان و لاغ افراشتى * شاه را او شاد و خندان داشتى
آن چنان خندانش كردى در نشست * كه گرفتى شه شكم را با دو دست
كه ز زور خنده خوى كردى تنش * رو در افتادى ز خنده كردنش
باز امروز اين چنين زرد و ترش * دست بر لب مىزند كاى شه خمش
وهم در وهم و خيال اندر خيال * شاه را تا خود چه آيد از نكال
كه دل شه با غم و پرهيز بود * ز انكه خوارزمشاه بس خون‌ريز بود
بس شهان آن طرف را كشته بود * يا به حيله يا به سطوت آن عنود
اين شه ترمد از او در وهم بود * و ز فن دلقك خود آن وهمش فزود
گفت زوتر باز گو تا حال چيست * اين چنين آشوب و شور تو ز كيست
گفت من در ده شنيدم آن كه شاه * زد منادى بر سر هر شاه راه
كه كسى خواهم كه تازد در سه روز * تا سمرقند و دهم او را كنوز
من شتابيدم بر تو بهر آن * تا بگويم كه ندارم آن توان
اين چنين جستى نيايد از چو من * بارى اين اوميد را بر من متن
گفت شه لعنت بر اين زوديت باد * كه دو صد تشويش در شهر اوفتاد
از براى اين قدر اى خام ريش * آتش افكندى در اين مرج و حشيش

[ نتيجه گيرى از حكايت : نقد مدعيان حقيقت ]

همچو اين خامان با طبل و علم * كه الاقانيم در فقر و عدم
لاف شيخى در جهان انداخته * خويشتن را بايزيدى ساخته
هم ز خود سالك شده و اصل شده * محفلى واكرده در دعوىكده

[ تمثيلى در تبيين ابيات پيشين ]

خانه‌ى داماد پر آشوب و شر * قوم دختر را نبوده زين خبر
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 912 | جلال الدين الرومي