تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 911

مساهمون:

ص٩١١
در گذر از فضل و از جلدى و فن * كار خدمت دارد و خلق حسن

[ مقصود از خلقت ، عبادت است ]

بهر اين آوردمان يزدان برون * ما خلقت الإنس إلا يعبدون

[ چند تمثيل در نكوهش زيركىهاى دنيوى ]

سامرى را آن هنر چه سود كرد * كآن فن از باب اللهش مردود كرد
چه كشيد از كيميا قارون ببين * كه فرو بردش به قعر خود زمين
بو الحكم آخر چه بر بست از هنر * سر نگون رفت او ز كفران در سقر
خود هنر آن دان كه ديد آتش عيان * نه گپ دل على النار الدخان

[ در نقد اصحاب قيل و قال ]

اى دليلت گنده‌تر پيش لبيب * در حقيقت از دليل آن طبيب
چون دليلت نيست جز اين اى پسر * گوه مىخور در گميزى مىنگر
اى دليل تو مثال آن عصا * در كفت دل على عيب العمى
غلغل و طاق و طرنب و گير و دار * كه نمىبينم مرا معذور دار

منادى كردن سيد ملك ترمد كه هر كه در سه يا چهار روز به سمرقند روند به فلان مهم خلعت و اسب و غلام و كنيزك و چندين زر دهم ، و شنيدن دلقك خبر اين منادى در ده و آمدن به اولاقى نزد شاه كه من بارى نتوانم رفتن

[ حكايت در اينكه اصحاب قيل و قال ، چيزى در چنته ندارند جز بازى با الفاظ ]

سيد ترمد كه آن جا شاه بود * مسخره‌ى او دلقك آگاه بود
داشت كارى در سمرقند او مهم * جست الاقى تا شود او مستتم
زد منادى هر كه اندر پنج روز * آردم ز آن جا خبر بدهم كنوز
دلقك اندر ده بد و آن را شنيد * بر نشست و تا به ترمذ مىدويد
مركبى دو اندر آن ره شد سقط * از دوانيدن فرس را ز آن نمط
پس به ديوان در دويد از گرد راه * وقت ناهنگام ره جست او به شاه
فجفجى در جمله‌ى ديوان فتاد * شورشى در وهم آن سلطان فتاد
خاص و عام شهر را دل شد ز دست * تا چه تشويش و بلا حادث شده‌ست
يا عدوى قاهرى در قصد ماست * يا بلايى مهلكى از غيب خاست
كه زده دلقك به سيران درشت * چند اسب تازى اندر راه كشت
جمع گشته بر سراى شاه خلق * تا چرا آمد چنين اشتاب دلق
از شتاب او و فحش اجتهاد * غلغل و تشويش در ترمد فتاد
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 911 | جلال الدين الرومي