تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 910

مساهمون:

ص٩١٠
گفت قچ بخش ار كنيم اين را يقين * هيچ كس از ما نگردد سير از اين
ليك عمر هر كه باشد بيشتر * اين علف او راست اولى گو بخور
كه اكابر را مقدم داشتن * آمده‌ست از مصطفى اندر سنن

[ انحطاط اخلاقى در جوامع و ستم به سالخوردگان ]

گر چه پيران را در اين دور لئام * در دو موضع پيش مىدارند عام
يا در آن لوتى كه آن سوزان بود * يا بر آن پل كز خلل ويران بود
خدمت شيخى بزرگى قايدى * عام نآرد بىقرينه‌ى فاسدى
خيرشان اين است چه بود شرشان * قبحشان را باز دان از فرشان

مثل

[ تمثيل در بيان ستمكارى حكّام ]

سوى جامع مىشد آن يك شهريار * خلق را مىزد نقيب و چوب دار
آن يكى را سر شكستى چوب زن * و آن دگر را بر دريدى پيرهن
در ميانه بىدلى ده چوب خورد * بىگناهى كه برو از راه برد
خون چكان رو كرد با شاه و بگفت * ظلم ظاهر بين چه پرسى از نهفت
خير تو اين است جامع مىروى * تا چه باشد شر و وزرت اى غوى

[ باز در ستم به سالخوردگان ]

يك سلامى نشنود پير از خسى * تا نپيچد عاقبت از وى بسى

[ شريران از گرگ هم درنده‌ترند ]

گرگ دريابد ولى را به بود * ز انكه دريابد ولى را نفس بد
ز انكه گرگ ار چه كه بس استمگرى است * ليكش آن فرهنگ و كيد و مكر نيست
ور نه كى اندر فتادى او به دام * مكر اندر آدمى باشد تمام

[ ادامهء حكايت شتر و گاو و قوچ ]

گفت قچ با گاو و اشتر اى رفاق * چون چنين افتاد ما را اتفاق
هر يكى تاريخ عمر ابدا كنيد * پيرتر اولى است باقى تن زنيد
گفت قچ مرج من اندر آن عهود * با قچ قربان اسماعيل بود
گاو گفتا بوده‌ام من سال خورد * جفت آن گاوى كش آدم جفت كرد
جفت آن گاوم كش آدم جد خلق * در زراعت بر زمين مىكرد فلق
چون شنيد از گاو و قچ اشتر شگفت * سر فرو آورد و آن را بر گرفت
در هوا برداشت آن بند قصيل * اشتر بختى سبك بىقال و قيل
كه مرا خود حاجت تاريخ نيست * كاين چنين جسمى و عالى گردنى است
خود همه كس داند اى جان پدر * كه نباشم از شما من خردتر
داند اين را هر كه ز اصحاب نهاست * كه نهاد من فزون تر از شماست
جملگان دانند كاين چرخ بلند * هست صد چندان كه اين خاك نژند
كو گشاد رقعه‌هاى آسمان * كو نهاد بقعه‌هاى خاكدان

جواب گفتن مسلمان آن چه ديد به يارانش جهود و ترسا و حسرت خوردن ايشان

پس مسلمان گفت اى ياران من * پيشم آمد مصطفى سلطان من
پس مرا گفت آن يكى بر طور تاخت * با كليم حق و نرد عشق باخت
و آن دگر را عيسى صاحب قران * برد بر اوج چهارم آسمان
خيز اى پس مانده‌ى ديده ضرر * بارى آن حلوا و يخنى را بخور
آن هنرمندان پر فن راندند * نامه‌ى اقبال و منصب خواندند
آن دو فاضل فضل خود دريافتند * با ملايك از هنر دربافتند
اى سليم گول واپس مانده هين * بر جه و بر كاسه‌ى حلوا نشين
پس بگفتندش كه آن گه تو حريص * اى عجب خوردى ز حلواى خبيص
گفت چون فرمود آن شاه مطاع * من كه بودم تا كنم ز آن امتناع
تو جهود از امر موسى سركشى * گر بخواند در خوشى يا ناخوشى
تو مسيحى هيچ از امر مسيح * سر توانى تافت در خير و قبيح
من ز فخر انبيا سر چون كشم * خورده‌ام حلوا و اين دم سر خوشم
پس بگفتندش كه و الله خواب راست * تو بديدى وين به از صد خواب ماست
خواب تو بيدارى است اى بو بطر * كه به بيدارى عيانستش اثر

[ خوش خلقى و فروتنى رستگارى مىآورد ]