يك زمانى هر كسى آورد رو * سوى ورد خويش از حق فضل جو
مومن و ترسا جهود و گبر و مغ * جمله را رو سوى آن سلطان الغ
[ حتى جمادات نيز حمد خدا گويند ]
بلكه سنگ و خاك و كوه و آب را * هست واگشت نهانى با خدا
[ ادامهء حكايت سه مسافر ]
اين سخن پايان ندارد هر سه يار * رو به هم كردند آن دم ياروار
آن يكى گفتا كه هر يك خواب خويش * آن چه ديد او دوش گو آور به پيش
هر كه خوابش بهتر اين را او خورد * قسم هر مفضول را افضل برد
[ رجحان عقل ]
آن كه اندر عقل بالاتر رود * خوردن او خوردن جمله بود
فوق آمد جان پر انوار او * باقيان را بس بود تيمار او
عاقلان را چون بقا آمد ابد * پس به معنى اين جهان باقى بود
[ ادامهء حكايت سه مسافر ]
پس جهود آورد آن چه ديده بود * تا كجا شب روح او گرديده بود
گفت در ره موسىام آمد به پيش * گربه بيند دنبه اندر خواب خويش
در پى موسى شدم تا كوه طور * هر سهمان گشتيم ناپيدا ز نور
هر سه سايه محو شد ز آن آفتاب * بعد از آن ز آن نور شد يك فتح باب
نور ديگر از دل آن نور رست * پس ترقى جست آن ثانيش چست
هم من و هم موسى و هم كوه طور * هر سه گم گشتيم ز آن اشراق نور
بعد از آن ديدم كه كه سه شاخ شد * چون كه نور حق در او نفاخ شد
وصف هيبت چون تجلى زد بر او * مىگسست از هم همىشد سو به سو
آن يكى شاخ كه آمد سوى يم * گشت شيرين آب تلخ همچو سم
آن يكى شاخش فرو شد در زمين * چشمهى دارو برون آمد معين
كه شفاى جمله رنجوران شد آب * از همايونى وحى مستطاب
آن يكى شاخ دگر پريد زود * تا جوار كعبه كه عرفات بود
باز از آن صعقه چو با خود آمدم * طور بر جا بد نه افزون و نه كم
ليك زير پاى موسى همچو يخ * مىگدازيد او نماندش شاخ و شخ
با زمين هموار شد كه از نهيب * گشت بالايش از آن هيبت نشيب
باز با خود آمدم ز آن انتشار * باز ديدم طور و موسى برقرار
و آن بيابان سر به سر در ذيل كوه * پر خلايق شكل موسى در وجوه
چون عصا و خرقهى او خرقهشان * جمله سوى طور خوش دامن كشان
جمله كفها در دعا افراخته * نغمهى أَرِنِي به هم در ساخته
باز آن غشيان چو از من رفت زود * صورت هر يك دگرگونم نمود
انبيا بودند ايشان اهل ود * اتحاد انبيايم فهم شد
باز املاكى همىديدم شگرف * صورت ايشان بد از اجرام برف
حلقهى ديگر ملايك مستعين * صورت ايشان به جمله آتشين