تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 907

مساهمون:

ص٩٠٧
در تن خود بنگر اين اجزاى تن * از كجاها گرد آمد در بدن
آبى و خاكى و بادى و آتشى * عرشى و فرشى و رومى و كشى
از اميد عود هر يك بسته طرف * اندر اين كاروانسرا از بيم برف

[ فراق از حق ، جمودآور است ]

برف گوناگون جمود هر جماد * در شتاى بعد آن خورشيد داد
چون بتابد تف آن خورشيد خشم * كوه گردد گاه ريگ و گاه پشم
در گداز آيد جمادات گران * چون گداز تن به وقت نقل جان

[ ادامهء حكايت سه مسافر ]

چون رسيدند اين سه همره منزلى * هديه‌شان آورد حلوا مقبلى
برد حلوا پيش آن هر سه غريب * محسنى از مطبخ انى قريب
نان گرم و صحن حلواى عسل * برد آن كه در ثوابش بود امل

[ خوى شهريان و بيابانيان ]

الكياسه و الادب لاهل المدر * الضيافة و القرى لاهل الوبر
الضيافة للغريب و القرى * اودع الرحمن فى اهل القرى
كل يوم فى القرى ضيف حديث * ما له غير الاله من مغيث
كل ليل فى القرى وفد جديد * ما لهم ثم سوى اللَّه محيد

[ ادامهء حكايت سه مسافر ]

تخمه بودند آن دو بيگانه ز خور * بود صايم روز آن مومن مگر
چون نماز شام آن حلوا رسيد * بود مومن مانده در جوع شديد
آن دو كس گفتند ما از خور پريم * امشبش بنهيم و فردايش خوريم
صبر گيريم امشب از خور تن زنيم * بهر فردا لوت را پنهان كنيم
گفت مومن امشب اين خورده شود * صبر را بنهيم تا فردا بود
پس به دو گفتند زين حكمت‌گرى * قصد تو آن است تا تنها خورى
گفت اى ياران نه كه ما سه تنيم * چون خلاف افتاد تا قسمت كنيم
هر كه خواهد قسم خود بر جان زند * هر كه خواهد قسم خود پنهان كند
آن دو گفتندش ز قسمت در گذر * گوش كن قسام فى النار از خبر
گفت قسام آن بود كاو خويش را * كرد قسمت بر هوا و بر خدا
ملك حق و جمله قسم اوستى * قسم ديگر را دهى دو گوستى
اين اسد غالب شدى هم بر سگان * گر نبودى نوبت آن بد رگان
قصدشان آن كآن مسلمان غم خورد * شب بر او در بىنوايى بگذرد
بود مغلوب او به تسليم و رضا * گفت سمعا طاعه اصحابنا
پس بخفتند آن شب و برخاستند * بامدادان خويش را آراستند

[ پيروان هر دينى ، خداوند را ستايش مىكنند ]

روى شستند و دهان و هر يكى * داشت اندر ورد راه و مسلكى