تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 906

مساهمون:

ص٩٠٦
آن دكان بالاى استاد اى نگار * گنده و پر كژدم است و پر ز مار
زود ويران كن دكان و باز گرد * سوى سبزه و گلبنان و آب خورد
ته چو كنعان كاو ز كبر و ناشناخت * از كه عاصم سفينه‌ى فوز ساخت
علم تير اندازىاش آمد حجاب * و آن مراد او را بده حاضر به جيب
اى بسا علم و ذكاوات و فطن * گشته ره رو را چو غول و راه زن
بيشتر اصحاب جنت ابلهند * تا ز شر فيلسوفى مىرهند
خويش را عريان كن از فضل و فضول * تا كند رحمت به تو هر دم نزول
زيركى ضد شكست است و نياز * زيركى بگذار و با گولى بساز
زيركى دان دام برد و طمع و گاز * تا چه خواهد زيركى را پاك باز

[ به خدا اعتماد كن نه به زيركىهاى خود ]

زيركان با صنعتى قانع شده * ابلهان از صنع در صانع شده
ز انكه طفل خرد را مادر نهاد * دست و پا باشد نهاده بر كنار

[ قصهء آن سه مسافر مسلمان و ترسا و جهود ]

حكايت آن سه مسافر مسلمان و ترسا و جهود كه به منزل قوتى يافتند و ترسا و جهود سير بودند گفتند اين قوت را فردا خوريم مسلمان صايم بود گرسنه ماند از آن كه مغلوب بود

[ حكايت در اينكه هرگاه از زيركىهاى خود دست بدارى و طريق صدق و صفا پيش گيرى رستگار خواهى شد ]

يك حكايت بشنو اينجا اى پسر * تا نگردى ممتحن اندر هنر
آن جهود و مومن و ترسا مگر * همرهى كردند با هم در سفر
با دو گمره همره آمد مومنى * چون خرد با نفس و با آهرمنى

[ چند تمثيل در اينكه در تجمع‌هاى اتفاقى ، نيك و بد در كنار يكديگر قرار مىگيرند ]

مرغزى و رازى افتند از سفر * همره و هم سفره پيش همدگر
در قفس افتند زاغ و جغد و باز * جفت شد در حبس پاك و بىنماز
كرده منزل شب به يك كاروانسرا * اهل شرق و اهل غرب و ما ورا
مانده در كاروانسرا خرد و شگرف * روزها با هم ز سرما و ز برف
چون گشاده شد ره و بگشاد بند * بگسلند و هر يكى جايى روند

[ سبب تأليف اجزاء و عناصر بدن ، روح است ]

چون قفس را بشكند شاه خرد * جمع مرغان هر يكى سويى پرد
پر گشايد پيش از اين پر شوق و باد * در هواى جنس خود سوى معاد
پر گشايد هر دمى با اشك و آه * ليك پريدن ندارد روى و راه
راه شد هر يك پرد مانند باد * سوى آن كز ياد آن پر مىگشاد
آن طرف كه بود اشك و آه او * چون كه فرصت يافت باشد راه او