تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 905

مساهمون:

ص٩٠٥
آب ديده‌ى بنده‌ى بىديده را * سبزه‌اى بخش و نباتى زين چرا
ور نمانم آب آبم ده ز عين * همچو عينين نبى هطالتين
او چو آب ديده جست از جود حق * با چنان اقبال و اجلال و سبق
چون نباشم ز اشك خون باريك ريس * من تهى دست قصور كاسه ليس
چون چنان چشم اشك را مفتون بود * اشك من بايد كه صد جيحون بود
قطره‌اى ز آن زين دو صد جيحون به است * كه بدان يك قطره انس و جن برست
چون كه باران جست آن روضه‌ى بهشت * چون نجويد آب شوره خاك زشت

[ لزوم مداومت بر دعا ]

اى اخى دست از دعاكردن مدار * با اجابت يا رد اويت چه كار
نان كه سد و مانع اين آب بود * دست از آن نان مىببايد شست زود
خويش را موزون و چست و سخته كن * ز آب ديده نان خود را پخته كن

آواز دادن هاتف مر طالب گنج را و اعلام كردن از حقيقت اسرار آن

اندر اين بود او كه الهام آمدش * كشف شد اين مشكلات از ايزدش
كاو بگفتت در كمان تيرى بنه * كى بگفتندت كه اندر كش تو زه
او نگفتت كه كمان را سخت كش * در كمان نه گفت او نه پر كنش
از فضولى تو كمان افراشتى * صنعت قواسيى برداشتى
ترك اين سخته كمانى رو بگو * در كمان نه تير و پريدن مجو
چون بيفتد بر كن آن جا مىطلب * زور بگذار و به زارى جو ذهب
آن چه حق است اقرب از حبل الوريد * تو فگنده تير فكرت را بعيد
اى كمان و تيرها بر ساخته * صيد نزديك و تو دور انداخته
هر كه دور اندازتر او دور تر * وز چنين گنج است او مهجورتر
فلسفى خود را از انديشه بكشت * گو به دو كاو راست سوى گنج پشت
گو به دو چندان كه افزون مىدود * از مراد دل جداتر مىشود
جاهَدُوا فِينا بگفت آن شهريار * جاهدوا عنا نگفت اى بىقرار
همچو كنعان كاو ز ننگ نوح رفت * بر فراز قله‌ى آن كوه زفت
هر چه افزونتر همىجست او خلاص * سوى كه مىشد جداتر از مناص
همچو اين درويش بهر گنج و كان * هر صباحى سخت‌تر جستى كمان
هر كمانى كاو گرفتى سخت‌تر * بود از گنج و نشان بد بخت‌تر
اين مثل اندر زمانه جانى است * جان نادانان به رنج ارزانى است

[ نقد مسند نشينان ]

ز انكه جاهل ننگ دارد ز اوستاد * لاجرم رفت و دكانى نو گشاد