تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 904

مساهمون:

ص٩٠٤
خلق چون يونس مسبح آمدند * كاندر آن ظلمات پر راحت شدند
هر يكى گويد به هنگام سحر * چون ز بطن حوت شب آيد به در
كاى كريمى كه در آن ليل وحش * گنج رحمت بنهى و چندين چشش
چشم تيز و گوش تازه تن سبك * از شب همچون نهنگ ذو الحبك
از مقامات وحش رو زين سپس * هيچ نگريزيم ما با چون تو كس
موسى آن را نار ديد و نور بود * زنگيى ديديم شب را حور بود

[ بندگان خالص ، در دعا طلب بصيرت مىكنند ]

بعد از اين ما ديده خواهيم از تو بس * تا نپوشد بحر را خاشاك و خس
ساحران را چشم چون رست از عما * كف زنان بودند بىاين دست و پا
چشم بند خلق جز اسباب نيست * هر كه لرزد بر سبب ز اصحاب نيست
ليك حق اصحاب و نااصحاب را * در گشاد و برد تا صدر سرا
با كفش نامستحق و مستحق * معتقان رحمت‌اند از بند رق

[ قابليت ، شرط عطاى الهى نيست ]

در عدم ما مستحقان كى بديم * كه بر اين جان و بر اين دانش زديم

[ دعاى بنده ، جهت كسب كمال ]

اى بكرده يار هر اغيار را * وى بداده خلعت گل خار را
خاك ما را ثانيا پاليز كن * هيچ نى را بار ديگر چيز كن

[ دعا ، عطيهء خدا به بندگان است ]

اين دعا تو امر كردى ز ابتدا * ور نه خاكى را چه زهره‌ى اين بدى
چون دعامان امر كردى اى عجاب * اين دعاى خويش را كن مستجاب

[ حواس ، در خواب ، تعطيل مىشود ]

شب شكسته كشتى فهم و حواس * نه اميدى مانده نه خوف و نه ياس

[ رؤيا ، ميوهء درخت روح است ]

برده در درياى رحمت ايزدم * تا ز چه فن پر كند بفرستدم
آن يكى را كرده پر نور جلال * و آن دگر را كرده پر وهم و خيال

[ مىتوان بر نوع رؤياهاى خود مسلط شد ]

گر به خويشم هيچ راى و فن بدى * راى و تدبيرم به حكم من بدى
شب نرفتى هوش بىفرمان من * زير دام من بدى مرغان من

[ سبب رؤياهاى پريشان ]

بودمى آگه ز منزلهاى جان * وقت خواب و بىهشى و امتحان
چون كفم زين حل و عقد او تهى است * اى عجب اين معجبى من ز كيست

[ لزوم دعا ]

ديده را ناديده خود انگاشتم * باز زنبيل دعا برداشتم

[ انسان ، فقير است ]

چون الف چيزى ندارم اى كريم * جز دلى دل تنگ‌تر از چشم ميم
اين الف وين ميم ام بود ماست * ميم ام تنگ است الف زو نر گداست
آن الف چيزى ندارد غافلى است * ميم دل تنگ آن زمان عاقلى است
در زمان بىهشى خود هيچ من * در زمان هوش اندر پيچ من
هيچ ديگر بر چنين هيچى منه * نام دولت بر چنين پيچى منه
خود ندارم هيچ به سازد مرا * كه ز وهم دارم است اين صد عنا
در ندارم هم تو داراييم كن * رنج ديدم راحت افزاييم كن

[ اهميت اشك‌هاى صادقانه ]

هم در آب ديده عريان بيستم * بر در تو چون كه ديده نيستم