ليك خورشيد عنايت تافته ست * آيسان را از كرم دريافته ست
نرد بس نادر ز رحمت باخته * عين كفران را انابت ساخته
هم از اين بد بختى خلق آن جواد * منفجر كرده دو صد چشمهى و داد
غنچه را از خار سرمايه دهد * مهره را از مار پيرايه دهد
از سواد شب برون آرد نهار * و ز كف معسر بروياند يسار
[ تمثيل در تبيين ابيات پيشين ]
آرد سازد ريگ را بهر خليل * كوه با داود گردد هم رسيل
كوه با وحشت در آن ابر ظلم * بر گشايد بانگ چنگ و زير و بم
خيز اى داود از خلقان نفير * ترك آن كردى عوض از ما بگير
انابت آن طالب گنج به حق تعالى بعد از طلب بسيار و عجز و اضطرار كه اى ولى الاظهار تو كن اين نهان را آشكار
گفت آن درويش اى داناى راز * از پى اين گنج كردم ياوه تاز
زيو حرص و آز و مستعجل تگى * نى تانى جست و نى آهستگى
من ز ديگى لقمهاى نندوختم * كف سيه كردم دهان را سوختم
خود نگفتم چون در اين ناموقنم * ز آن گره زن اين گره را حل كنم
[ وحى را با وحى تفسير كن ]
قول حق را هم ز حق تفسير جو * هين مگو ژاژ از گمان اى سخت رو
آن گره كاو زد همو بگشايدش * مهره كاو انداخت او بربايدش
[ فهم اسرار ربانى به الفاظ نيست ]
گر چه آسانت نمود آن سان سخن * كى بود آسان رموز من لدن
گفت يا رب توبه كردم زين شتاب * چون تو در بستى تو كن هم فتح باب
[ فناى عارفانه ]
بر سر خرقه شدن بار دگر * در دعاكردن بدم هم بىهنر
كو هنر كو من كجا دل مستوى * اين همه عكس تو است و خود توى
هر شبى تدبير و فرهنگم به خواب * همچو كشتى غرقه مىگردد ز آب
خود نه من مىمانم و نه آن هنر * تن چو مردارى فتاده بىخبر
تا سحر جملهى شب آن شاه على * خود همىگويد الستى و بلى
[ در خواب ، حواس تعطيل مىشود ]
كو بلى گو جمله را سيلاب برد * يا نهنگى خورد كل را كرد و مرد
صبحدم چون تيغ گوهر دار خود * از نيام ظلمت شب بر كشد
آفتاب شرق شب را طى كند * اين نهنگ آن خوردهها را قى كند
رسته چون يونس ز معدهى آن نهنگ * منتشر گرديم اندر بو و رنگ