تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 902

مساهمون:

ص٩٠٢
بهر اين گفت آن خداوند فرج * حدثوا عن بحرنا إذ لا حرج

[ سخن را بايد مطابق فهم مخاطب گفت ]

باز گرد از بحر و رو در خشك نه * هم ز لعبت گو كه كودك راست به
تا ز لعبت اندك اندك در صبا * جانش گردد با يم عقل آشنا
عقل از آن بازى همىيابد صبى * گر چه با عقل است در ظاهر ابى
كودك ديوانه بازى كى كند * جزو بايد تا كه كل را فى كند

رجوع كردن به قصه‌ى قبه و گنج

نك خيال آن فقيرم بىريا * عاجز آورد از بيا و از بيا
بانگ او تو نشنوى من بشنوم * ز انكه در اسرار هم راز وىام
طالب گنجش مبين خود گنج اوست * دوست كى باشد به معنى غير دوست

[ تفسيرى عرفانى از سجدهء نمازگزار ]

سجده خود را مىكند هر لحظه او * سجده پيش آينه‌ست از بهر رو
گر بديدى ز آينه او يك پشيز * بىخيالى زو نماندى هيچ چيز

[ خود بينى را رها كن تا جهلت به علم ، تبديل شود ]

هم خيالاتش هم او فانى شدى * دانش او محو نادانى شدى
دانشى ديگر ز نادانى ما * سر بر آوردى عيان كه انى انا

[ جامعيت انسان كامل ]

اسْجُدُوا لِآدَمَ ندا آمد همى * كآدميد و خويش بينيدش دمى

[ مشاهدهء وحدت در كثرت ]

احولى از چشم ايشان دور كرد * تا زمين شد عين چرخ لاجورد
لا إله گفت و الا اللَّه گفت * گشت لا الا اللَّه و وحدت شكفت

[ پوشيدن اسرار از نامحرمان ]

آن حبيب و آن خليل با رشد * وقت آن آمد كه گوش ما كشد
سوى چشمه كه دهان زينها بشو * آن چه پوشيديم از خلقان مگو
ور بگويى خود نگردد آشكار * تو به قصد كشف گردى جرم دار
ليك من اينك بر ايشان مىتنم * قائل اين سامع اين هم منم
صورت درويش و نقش گنج گو * رنج كيشند اين گروه از رنج گو
چشمه‌ى رحمت بر ايشان شد حرام * مىخورند از زهر قاتل جام جام

[ حقيقت را نتوان پوشيد ]

خاكها پر كرده دامن مىكشند * تا كنند اين چشمه‌ها را خشك بند
كى شود اين چشمه‌ى دريا مدد * مكتبس زين مشت خاك نيك و بد
ليك گويد با شما من بسته‌ام * بىشما من تا ابد پيوسته‌ام

[ وارونه كارى اهل دنيا ]

قوم معكوس‌اند اندر مشتها * خاك خوار و آب را كرده رها
ضد طبع انبيا دارند خلق * اژدها را متكا دارند خلق
چشم بند ختم چون دانسته‌اى * هيچ دانى از چه ديده بسته‌اى
بر چه بگشادى بدل اين ديده‌ها * يك به يك بئس البدل دان آن ترا

[ عنايت الهى ، اضداد را از دل يكديگر برون آرد ]