تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 901

مساهمون:

ص٩٠١
كى دروغى قيمت آرد بىز راست * در دو عالم هر دروغ از راست خاست
راست را ديد او رواجى و فروغ * بر اميد آن روان كرد او دروغ

[ لزوم صداقت ]

اى دروغى كه ز صدقت اين نواست * شكر نعمت گو مكن انكار راست
از مفلسف گويم و سوداى او * يا ز كشتيها و درياهاى او
بل ز كشتيهاش كآن پند دل است * گويم از كل جزو در كل داخل است
هر ولى را نوح و كشتيبان شناس * صحبت اين خلق را طوفان شناس

[ با نااهلان ، همنشينى مكن ]

كم گريز از شير و اژدرهاى نر * ز آشنايان و ز خويشان كن حذر
در تلاقى روزگارت مىبرند * يادهاشان غايبىات مىچرند
چون خر تشنه خيال هر يكى * از قف تن فكر را شربت مكى
نشف كرد از تو خيال آن وشات * شبنمى كه دارى از بحر الحيات
پس نشان نشف آب اندر غصون * آن بود كآن مىنجنبد در ركون
عضو حر شاخ تر تازه بود * مىكشى هر سو كشيده مىشود
گر سبد خواهى توانى كردنش * هم توانى كرد چنبر گردنش
چون شد آن ناشف ز نشف بيخ خود * نآيد آن سويى كه امرش مىكشد
پس بخوان قامُوا كُسالى از نبى * چون نيابد شاخ از بيخش طبى
آتشين است اين نشان كوته كنم * بر فقير و گنج و احوالش زنم

[ تجلى حق ]

آتشى ديدى كه سوزد هر نهال * آتش جان بين كز او سوزد خيال
نه خيال و نه حقيقت را امان * زين چنين آتش كه شعله زد ز جان
خصم هر شير آمد و هر روبه او * كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ

[ تمثيل در بيان فناى فى اللّه ]

در وجوه و وجه او رو خرج شو * چون الف در بسم در رو درج شو
آن الف در بسم پنهان كرد ايست * هست او در بسم و هم در بسم نيست
همچنين جمله‌ى حروف گشته مات * وقت حذف حرف از بهر صلات
او صله‌ست و بى و سين زو وصل يافت * وصل بى و سين الف را بر نتافت
چون كه حرفى بر نتابد اين وصال * واجب آيد كه كنم كوته مقال
چون يكى حرفى فراق سين و بى است * خامشى اينجا مهم تر واجبى است
چون الف از خود فنا شد مكتنف * بى و سين بىاو همىگويند الف
ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ بىوى است * همچنين قال اللَّه از صمتش بجست

[ تمثيل در تبيين ابيات پيشين ]

تا بود دار و ندارد او عمل * چون كه شد فانى كند دفع علل

[ معارف مثنوى را نهايتى نيست ]

گر شود بيشه قلم دريا مداد * مثنوى را نيست پايانى اميد
چار چوب خشت زن تا خاك هست * مىدهد تقطيع شعرش نيز دست
چون نماند خاك و بودش جف كند * خاك سازد بحر او چون كف كند
چون نماند بيشه و سر در كشد * بيشه‌ها از عين دريا سر كشد