ضد ابراهيم گشت و خصم او * و آن دو لشكر كين گزار و جنگ جو
چون درازى جنگ آمد ناخوشش * فيصل آن هر دو آمد آتشش
پس حكم كرد آتشى را و نكر * تا شود حل مشكل آن دو نفر
دور دور و قرن و قرن اين دو فريق * تا به فرعون و به موساى شفيق
سالها اندر ميانشان حرب بود * چون ز حد رفت و ملولى مىفزود
آب دريا را حكم سازيد حق * تا كه ماند كى برد زين دو سبق
همچنان تا دور و طور مصطفى * با ابو جهل آن سپهدار جفا
هم نكر سازيد از بهر ثمود * صيحهاى كه جانشان را در ربود
[ طبايع اشياء ، ذاتى نيست بل به اذن الهى است ]
هم نكر سازيد بهر قوم عاد * زود خيز تيز رو يعنى كه باد
هم نكر سازيد بر قارون ز كين * در حليمى اين زمين پوشيد كين
تا حليمى زمين شد جمله قهر * برد قارون را و گنجش را به قعر
[ چند تمثيل در تبيين ابيات پيشين ]
لقمهاى را كاو ستون اين تن است * دفع تيغ جوع نان چون جوشن است
چون كه حق قهرى نهد در نان تو * چون خناق آن نان بگيرد در گلو
اين لباسى كه ز سرما شد مجير * حق دهد او را مزاج زمهرير
تا شود بر تنت اين جبهى شگرف * سرد همچون يخ گزنده همچو برف
تا گريزى از وشق هم از حرير * زو پناه آرى به سوى زمهرير
تو دو قله نيستى يك قلهاى * غافل از قصهى عذاب ظلهاى
امر حق آمد به شهرستان و ده * خانه و ديوار را سايه مده
مانع باران مباش و آفتاب * تا بدان مرسل شدند امت شتاب
كه بمرديم اغلب اى مهتر امان * باقىاش از دفتر تفسير خوان
چون عصا را مار كرد آن چست دست * گر ترا عقلى است آن نكته بس است
[ به همه چيز با دقت درنگر ]
تو نظر دارى و ليك امعانش نيست * چشمهى افسرده است و كردهايست
زين همىگويد نگارندهى فكر * كه بكن اى بنده امعان نظر
[ اهميت مرشد ]
آن نمىخواهد كه آهن كوب سرد * ليك اى پولاد بر داود گرد
تن بمردت سوى اسرافيل ران * دل فسردت روبه خورشيد روان
در خيال از بس كه گشتى مكتسى * نك به سوفسطايى بد ظن رسى
او خود از لب خرد معزول بود * شد ز حس معزول و محروم از وجود
[ لزوم كتمان اسرار ]
هين سخن خا نوبت لبخوايى است * گر بگويى خلق را رسوايى است
[ مفهوم دقت نظر ]
چيست امعان چشمه را كردن روان * چون ز تن جان رست گويندش روان
آن حكيمى را كه جان از بند تن * باز رست و شد روان اندر چمن
دو لقب را او بر اين هر دو نهاد * بهر فرق اى آفرين بر جانش باد
در بيان آن كه بر فرمان رود * گر گلى را خار خواهد آن شود