تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 898

مساهمون:

ص٨٩٨
صد هزاران شير زير را نشان * پيش ديده‌ى غيب دان هيزم كشان
ليك يك يك را خدا محسوس كرد * تا كه بيند نيز او كه نيست مرد
ديدش از دور و بخنديد آن خديو * گفت آن را مشنو اى مفتون ز ديو
از ضمير او بدانست آن جليل * هم ز نور دل بلى نعم الدليل
خواند بر وى يك به يك آن ذو فنون * آن چه در ره رفت بر وى تا كنون
بعد از آن در مشكل انكار زن * بر گشاد آن خوش سراينده دهن
كآن تحمل از هواى نفس نيست * آن خيال نفس تست آن جا مه‌ايست
گرنه صبرم مىكشيدى بار زن * كى كشيدى شير نر بيگار من
اشتران بختيم اندر سبق * مست و بىخود زير محملهاى حق
من نيم در امر و فرمان نيم خام * تا بينديشم من از تشنيع عام
عام ما و خاص ما فرمان اوست * جان ما بر رو دوان جويان اوست
فردى ما جفتى ما نه از هواست * جان ما چون مهره در دست خداست
ناز آن ابله كشيم و صد چو او * نه ز عشق رنگ و نه سوداى بو
اين قدر خود درس شاگردان ماست * كر و فر ملحمه‌ى ما تا كجاست

[ مقام انسان كامل در تصوّر نمىگنجد ]

تا كجا آن جا كه جا را راه نيست * جز سنا برق مه اللَّه نيست
از همه اوهام و تصويرات دور * نور نور نور نور نور نور
بهر تو گر پست كردم گفت و گو * تا بسازى با رفيق زشت خو
تا كشى خندان و خوش بار حرج * از پى الصبر مفتاح الفرج

[ مدارا با نابخردان ، صفاى باطن مىآورد ]

چون بسازى با خسى اين خسان * گردى اندر نور سنتها رسان
كانبيا رنج خسان بس ديده‌اند * از چنين ماران بسى پيچيده‌اند

[ تجلى حق و بىضد بودن او ]

چون مراد و حكم يزدان غفور * بود در قدمت تجلى و ظهور
بىز ضدى ضد را نتوان نمود * و آن شه بىمثل را ضدى نبود

حكمت در إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً

[ سبب آفريده شدن انسان ]

پس خليفه ساخت صاحب سينه‌اى * تا بود شاهيش را آيينه‌اى
پس صفاى بىحدودش داد او * وانگه از ظلمت ضدش بنهاد او
دو علم بر ساخت اسپيد و سياه * آن يكى آدم دگر ابليس راه
در ميان آن دو لشكرگاه زفت * چالش و پيكار آن چه رفت رفت
همچنان دور دوم هابيل شد * ضد نور پاك او قابيل شد
همچنان اين دو علم از عدل و جور * تا به نمرود آمد اندر دور دور