تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 897

مساهمون:

ص٨٩٧
هين كه معكوس است در امر اين گره * صدقه بخش خويش را صدقه بده
از فقير استت همه زر و حرير * هين غنى را ده زكاتى اى فقير

[ ادامهء حكايت مريد شيخ حسن خرقانى ]

چون تو ننگى جفت آن مقبول روح * چون عيال كافر اندر عقد نوح
گر نبودى نسبت تو زين سرا * پاره پاره كردمى اين دم ترا
دادمى آن نوح را از تو خلاص * تا مشرف گشتمى من در قصاص
ليك با خانه‌ى شهنشاه زمن * اين چنين گستاخيى نآيد ز من
رو دعا كن كه سگ اين موطنى * ور نه اكنون كردمى من كردنى

واگشتن مريد از وثاق شيخ و پرسيدن از مردم و نشان دادن ايشان كه شيخ به فلان بيشه رفته است

بعد از آن پرسان شد او از هر كسى * شيخ را مىجست از هر سو بسى
پس كسى گفتش كه آن قطب ديار * رفت تا هيزم كشد از كوهسار
آن مريد ذو الفقار انديش تفت * در هواى شيخ سوى بيشه رفت
ديو مىآورد پيش هوش مرد * وسوسه‌ى تا خفيه گردد مه ز گرد
كاين چنين زن را چرا اين شيخ دين * دارد اندر خانه يار و همنشين
ضد را با ضد ايناس از كجا * با امام الناس نسناس از كجا
باز او لاحول مىكرد آتشين * كاعتراض من بر او كفر است و كين
من كه باشم با تصرفهاى حق * كه بر آرد نفس من اشكال و دق
باز نفسش حمله مىآورد زود * زين تعرف در دلش چون كاه دود
كه چه نسبت ديو را با جبرئيل * كه بود با او به صحبت هم مقيل
چون تواند ساخت با آزر خليل * چون تواند ساخت با ره زن دليل

يافتن مريد مراد را و ملاقات او با شيخ نزديك آن بيشه

اندر اين بود او كه شيخ نامدار * زود پيش افتاد بر شيرى سوار
شير غران هيزمش را مىكشيد * بر سر هيزم نشسته آن سعيد
تازيانه‌ش مار نر بود از شرف * مار را بگرفته چون خرزن به كف
تو يقين مىدان كه هر شيخى كه هست * هم سوارى مىكند بر شير مست
گر چه آن محسوس و اين محسوس نيست * ليك آن بر چشم جان ملبوس نيست