آن چه لحيانى به خانهى خود نديد * هست بر كوسه يكايك آن پديد
رو به دريايى كه ماهى زادهاى * همچو خس در ريش چون افتادهاى
خس نهاى دور از تو رشك گوهرى * در ميان موج و بحر اوليترى
[ وحدت وجود ]
بحر وحدان است جفت و زوج نيست * گوهر و ماهيش غير موج نيست
اى محال و اى محال اشراك او * دور از آن دريا و موج پاك او
نيست اندر بحر شرك و پيچ پيچ * ليك با احول چه گويم هيچ هيچ
چون كه جفت احولانيم اى شمن * لازم آيد مشركانه دم زدن
[ حقيقت وحدت به گفت درنيايد ]
آن يكيى ز آن سوى وصف است و حال * جز دويى نآيد به ميدان مقال
يا چو احول اين دويى را نوش كن * يا دهان بر دوز و خوش خاموش كن
يا به نوبت گه سكوت و گه كلام * احولانه طبل مىزن و السلام
[ اسرار را فقط به محرمان بگو ]
چون ببينى محرمى گو سر جان * گل ببينى نعره زن چون بلبلان
چون ببينى مشك پر مكر و مجاز * لب ببند و خويشتن را خنب ساز
دشمن آب است پيش او مجنب * ور نه سنگ جهل او بشكست خنب
[ مدارا با نادان ]
با سياستهاى جاهل صبر كن * خوش مدارا كن به عقل من لدن
صبر با نااهل اهلان را جلاست * صبر صافى مىكند هر جا دلى است
آتش نمرود ابراهيم را * صفوت آيينه آمد در جلا
جور كفر نوحيان و صبر نوح * نوح را شد صيقل مرآت روح
حكايت مريد شيخ حسن خرقانى قدس اللَّه سره
[ حكايت در بيان بردبارى بر خشونت نابخردان ]
رفت درويشى ز شهر طالقان * بهر صيت بو الحسن تا خارقان
كوهها ببريد و وادى دراز * بهر ديد شيخ با صدق و نياز
آن چه در ره ديد از رنج و ستم * گر چه در خورد است كوته مىكنم
چون به مقصد آمد از ره آن جوان * خانهى آن شاه را جست او نشان
چون به صد حرمت بزد حلقهى درش * زن برون كرد از در خانه سرش
كه چه مىخواهى بگو اى ذو الكرم * گفت بر قصد زيارت آمدم
خندهاى زد زن كه خه خه ريش بين * اين سفر گيرى و اين تشويش بين
خود ترا كارى نبود آن جايگاه * كه به بىهوده كنى اين عزم راه
اشتهاى گول گردى آمدت * يا ملولى وطن غالب شدت
يا مگر ديوت دو شاخه بر نهاد * بر تو وسواس سفر را در گشاد
گفت نافرجام و فحش و دمدمه * من نتانم باز گفتن آن همه
از مثل و ز ريشخند بىحساب * آن مريد افتاد از غم در نشيب