لا ابالى عشق باشد نى خرد * عقل آن جويد كز آن سودى برد
ترك تاز و تن گداز و بىحيا * در بلا چون سنگ زير آسيا
سخت رويى كه ندارد هيچ پشت * بهره جويى را درون خويش كشت
[ عاشق ، پاكباز است ]
پاك مىبازد نباشد مزد جو * آن چنان كه پاك مىگيرد ز هو
مىدهد حق هستىاش بىعلتى * مىسپارد باز بىعلت فتى
كه فتوت دادن بىعلت است * پاك بازى خارج هر ملت است
ز انكه ملت فضل جويد يا خلاص * پاك بازانند قربانان خاص
[ عاشق حقيقى ، خدا را امتحان نمىكند ]
نى خدا را امتحانى مىكنند * نى در سود و زيانى مىزنند
باز دادن پادشاه گنجنامه را به آن فقير كه بگير ، ما از سر اين برخاستيم
چون كه رقعهى گنج پر آشوب را * شه مسلم داشت آن مكروب را
گشت ايمن او ز خصمان و ز نيش * رفت و مىپيچيد در سوداى خويش
يار كرد او عشق درد انديش را * كلب ليسد خويش ريش خويش را
[ عاشق ، غريب است ]
عشق را در پيچش خود يار نيست * محرمش در ده يكى ديار نيست
[ جنون عشق كجا و جنون مصطلح كجا ؟ ! ]
نيست از عاشق كسى ديوانهتر * عقل از سوداى او كور است و كر
ز انكه اين ديوانگى عام نيست * طب را ارشاد اين احكام نيست
گر طبيبى را رسد زين گون جنون * دفتر طب را فرو شويد به خون
[ زيبايى زمينى ، سايهاى از جمال حق است ]
طب جملهى عقلها منقوش اوست * روى جملهى دلبران رو پوش اوست
[ لزوم گسستن از هوىپرستان ]
روى در روى خود آر اى عشق كيش * نيست اى مفتون ترا جز خويش خويش
[ ادامهء حكايت فقير و گنج ]
قبله از دل ساخت آمد در دعا * لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى
پيش از آن كاو پاسخى بشنيده بود * سالها اندر دعا پيچيده بود
بىاجابت بر دعاها مىتنيد * از كرم لبيك پنهان مىشنيد
چون كه بىدف رقص مىكرد آن عليل * ز اعتماد جود خلاق جليل
[ اميدوارى بنده به بارگاه الهى ]
سوى او نه هاتف و نه پيك بود * گوش اوميدش پر از لبيك بود
بىزبان مىگفت اوميدش تعال * از دلش مىروفت آن دعوت ملال
[ تمثيل در تبيين ابيات پيشين ]
آن كبوتر را كه بام آموختهست * تو مخوان مىرانش كآن پر دوختهست
اى ضياء الحق حسام الدين برانش * كز ملاقات تو بر رستهست جانش
گر برانى مرغ جانش از گزاف * هم به گرد بام تو آرد طواف
چينه و نقلش همه بر بام تست * پر زنان بر اوج مست دام تست
[ لزوم سپاس مريد از مراد ]
گر دمى منكر شود دزدانه روح * در اداى شكرت اى فتح و فتوح