تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 893

مساهمون:

ص٨٩٣
شحنه‌ى عشق مكرر كينه‌اش * طشت آتش مىنهد بر سينه‌اش
كه بيا سوى مه و بگذر ز گرد * شاه عشقت خواند زوتر باز گرد
گرد اين بام و كبوتر خانه من * چون كبوتر پر زنم مستانه من
جبرئيل عشقم و سدره‌م توى * من سقيمم عيسى مريم توى
جوش ده آن بحر گوهربار را * خوش بپرس امروز اين بيمار را
چون تو آن او شدى بحر آن اوست * گر چه اين دم نوبت بحران اوست

[ مثنوى معنوى ، از الهامات ربانى است ]

اين خود آن ناله است كاو كرد آشكار * آن چه پنهان است يا رب زينهار
دو دهان داريم گويا همچو نى * يك دهان پنهانست در لبهاى وى
يك دهان نالان شده سوى شما * هاى و هويى در فكنده در هوا
ليك داند هر كه او را منظر است * كه فغان اين سرى هم ز آن سر است
دمدمه‌ى اين ناى از دمهاى اوست * هاى و هوى روح از هيهاى اوست
گر نبودى با لبش نى را سمر * نى جهان را پر نكردى از شكر

[ ستودن حسام الدين چلبى ]

با كه خفتى و ز چه پهلو خاستى * كاين چنين پر جوش چون درياستى
يا ابيت عند ربى خوانده‌اى * در دل درياى آتش رانده‌اى
نعره‌ى يا نار كونى باردا * عصمت جان تو گشت اى مقتدا
اى ضياء الحق حسام دين و دل * كى توان اندود خورشيدى به گل
قصد كردستند اين گل پاره‌ها * كه بپوشانند خورشيد ترا
در دل كه لعلها دلال تست * باغها از خنده مالامال تست
محرم مرديت را كو رستمى * تا ز صد خرمن يكى جو گفتمى
چون بخواهم كز سرت آهى كنم * چون على سر را فرو چاهى كنم
چون كه اخوان را دل كينه‌ور است * يوسفم را قعر چاه اوليتر است
مست گشتم خويش بر غوغا زنم * چه چه باشد خيمه بر صحرا زنم
بر كف من نه شراب آتشين * وانگه آن كر و فر مستانه بين
منتظر گو باش بىگنج آن فقير * ز انكه ما غرقيم اين دم در عصير
از خدا خواه اى فقير اين دم پناه * از من غرقه شده يارى مخواه
كه مرا پرواى آن اسناد نيست * از خود و از ريش خويشم ياد نيست
باد سبلت كى بگنجد و آب رو * در شرابى كه نگنجد تار مو

[ عشق ربّانى ، دافع خودبينى ]

در ده اى ساقى يكى رطلى گران * خواجه را از ريش و سبلت وارهان
نخوتش بر ما سبالى مىزند * ليك ريش از رشك ما بر مىكند
مات او و مات او و مات او * كه همىدانيم تزويرات او
از پس صد سال آنچ آيد از او * پير مىبيند معين مو به مو

[ مراتب شناخت عوام و خواص ]

اندر آيينه چه بيند مرد عام * كه نبيند پير اندر خشت خام