تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 889

مساهمون:

ص٨٨٩
هست دنيا قهر خانه‌ى كردگار * قهر بين چون قهر كردى اختيار
استخوان و موى مقهوران نگر * تيغ قهر افكنده اندر بحر و بر
پر و پاى مرغ بين بر گرد دام * شرح قهر حق كننده بىكلام
مرد او بر جاى خر پشته نشاند * وان كه كهنه گشت هم پشته نماند

[ كند همجنس با همجنس پرواز ]

هر كسى را جفت كرده عدل حق * پيل را با پيل و بق را جنس بق

[ دو تمثيل در تبيين بيت پيشين ]

مونس احمد به مجلس چار يار * مونس بو جهل عتبه و ذو الخمار
كعبه‌ى جبريل و جانها سدره‌اى * قبله‌ى عبد البطون شد سفره‌اى

[ مطلوب هر كس در خور اوست ]

قبله‌ى عارف بود نور وصال * قبله‌ى عقل مفلسف شد خيال
قبله‌ى زاهد بود يزدان بر * قبله‌ى مطمع بود هميان زر
قبله‌ى معنىوران صبر و درنگ * قبله‌ى صورت پرستان نقش سنگ
قبله‌ى باطن نشينان ذو المنن * قبله‌ى ظاهر پرستان روى زن
همچنين بر مىشمر تازه و كهن * ور ملولى رو تو كار خويش كن
رزق ما در كاس زرين شد عقار * و آن سگان را آب تتماج و تغار
لايق آن كه به دو خو داده‌ايم * در خور آن رزق بفرستاده‌ايم
خوى آن را عاشق نان كرده‌ايم * خوى اين را مست جانان كرده‌ايم

[ چرا از جواب عملت گريزانى ؟ ! ]

چون به خوى خود خوشى و خرمى * پس چه از در خورد خويت مىرمى
مادگى خوش آمدت چادر بگير * رستمى خوش آمدت خنجر بگير
اين سخن پايان ندارد و آن فقير * گشته است از زخم درويشى عقير

قصه‌ى آن گنج نامه كه پهلوى قبه‌اى روى به قبله كن و تير در كمان نه و بينداز ، آن جا كه افتد گنج است

[ حكايت در اينكه گنج حقيقت ، درون خود ماست ]

ديد در خواب او شبى و خواب كو * واقعه‌ى بىخواب صوفى راست خو
هاتفى گفتش كه اى ديده تعب * رقعه‌اى در مشق وراقان طلب
خفيه ز آن وراق كت همسايه است * سوى كاغذ پاره‌هاش آور تو دست
رقعه‌اى شكلش چنين رنگش چنين * پس بخوان آن را به خلوت اى حزين
چون بدزدى آن ز وراق اى پسر * پس برون رو ز انبهى و شور و شر
تو بخوان آن را به خود در خلوتى * هين مجو در خواندن آن شوكتى
ور شود آن فاش هم غمگين مشو * كه نيابد غير تو ز آن نيم جو
ور كشد آن دير هان زنهار تو * ورد خود كن دم به دم لا تَقْنَطُوا
اين بگفت و دست خود آن مژده‌ور * بر دل او زد كه رو زحمت ببر
چون به خويش آمد ز غيبت آن جوان * مىنگنجيد از فرح اندر جهان