ليك از تانيث جان را باك نيست * روح را با مرد و زن اشراك نيست
از مونث وز مذكر برتر است * اين نه آن جان است كز خشك و تر است
[ روح لطيف با روح حيوانى ، تفاوت دارد ]
اين نه آن جان است كافزايد ز نان * يا گهى باشد چنين گاهى چنان
[ چون سالك از حال به مقام رسد ، حال او هماره خوش گردد ]
خوش كننده ست و خوش و عين خوشى * بىخوشى نبود خوشى اى مرتشى
چون تو شيرين از شكر باشى بود * كان شكر گاهى ز تو غايب شود
[ هرگاه بر پيمان الهى وافادار باشى ، خوشى و سعادت از تو جدا نخواهد شد ]
چون شكر گردى ز تاثير وفا * پس شكر كى از شكر باشد جدا
[ عقل جزئى از درك عشق ، ناتوان است ]
عاشق از خود چون غذا يابد رحيق * عقل آن جا گم شود گم اى رفيق
عقل جزوى عشق را منكر بود * گر چه بنمايد كه صاحب سر بود
زيرك و داناست اما نيست نيست * تا فرشته لا نشد اهريمنى است
[ عقل جزئى از مكاشفات روحانى ، ناتوان است ]
او به قول و فعل يار ما بود * چون به حكم حال آيى لا بود
[ صاحبان عقول جزئيه هنوز از خودبينى نرهيدهاند و به مقام مرگ اختيارى نرسيدهاند ]
لا بود چون او نشد از هست نيست * چون كه طوعا لا نشد كرها بسى است
[ نداى جان لطيف ، دلنواز و كمالآور است مانند اذان بلال حبشى ]
جان كمال است و نداى او كمال * مصطفى گويان ارحنا يا بلال
اى بلال افراز بانگ سلسلت * ز آن دمى كاندر دميدم در دلت
ز آن دمى كادم از آن مدهوش گشت * هوش اهل آسمان بىهوش گشت
[ استغراق روحانى و از دست شدن نماز ]
مصطفى بىخويش شد ز آن خوب صوت * شد نمازش از شب تعريس فوت
سر از آن خواب مبارك بر نداشت * تا نماز صبحدم آمد به چاشت
[ مرتبهء وصال ]
در شب تعريس پيش آن عروس * يافت جان پاك ايشان دستبوس
[ وصال ، به هر كس دست نمىدهد ]
عشق و جان هر دو نهانند و ستير * گر عروسش خواندهام عيبى مگير
[ كشف اسرار ربوبى به اذن او ]
از ملولى يار خامش كردمى * گر همو مهلت بدادى يك دمى
ليك مىگويد بگو هين عيب نيست * جز تقاضاى قضاى غيب نيست
[ عيببينى ، عيب است ]
عيب باشد كاو نبيند جز كه عيب * عيب كى بيند روان پاك غيب
[ نسبى بودن خيرات و شرور از ديدگاه اهل توحيد ]
عيب شد نسبت به مخلوق جهول * نى به نسبت با خداوند قبول
كفر هم نسبت به خالق حكمت است * چون به ما نسبت كنى كفر آفت است
ور يكى عيبى بود با صد حيات * بر مثال چوب باشد در نبات
در ترازو هر دو را يكسان كشند * ز آن كه آن هر دو چو جسم و جان خوشند
[ تأثير نورانيت روح عارفان بر جسمهايشان ]
پس بزرگان اين نگفتند از گزاف * جسم پاكان عين جان افتاد صاف
گفتشان و نفسشان و نقششان * جمله جان مطلق آمد بىنشان
[ روح پليدان از شدّت پستى و آلايش ، حكم جسم را پيدا كرده است ]
جان دشمن دارشان جسم است صرف * چون زياد از نرد او اسم است صرف
[ مقايسهء روح پليدان و پاكان ]
آن به خاك اندر شد و كل خاك شد * وين نمك اندر شد و كل پاك شد
[ صفا و معنويت انبيا و اوليا از صفاى بيكران الهى است ]
آن نمك كز وى محمد املح است * ز آن حديث با نمك او افصح است
اين نمك باقى است از ميراث او * با تواند آن وارثان او بجو
[ زمين هيچگاه از اولياى الهى خالى نمىشود ]
پيش تو شسته ترا خود پيش كو * پيش هستت جان پيش انديش كو