تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 81

مساهمون:

ص٨١

در بيان اين حديث كه إن لربكم في أيام دهركم نفحات ألا فتعرضوا لها

[ اغتنام فرصت براى درك فيض الهى ]

گفت پيغمبر كه نفحتهاى حق * اندر اين ايام مىآرد سبق
گوش و هش داريد اين اوقات را * در رباييد اين چنين نفحات را
نفحه آمد مر شما را ديد و رفت * هر كه را كه خواست جان بخشيد و رفت
نفحه‌ى ديگر رسيد آگاه باش * تا از اين هم وانمانى خواجه‌تاش
جان نارى يافت از وى انطفا * مرده پوشيد از بقاى او قبا

[ لطافت و صفاى روح سالك ، بهشتى و ملوكتى است ]

تازگى و جنبش طوبى است اين * همچو جنبشهاى حيوان نيست اين

[ لياقت انسان كامل در مظهريت تام و تمام حق تعالى ]

گر در افتد در زمين و آسمان * زهره‌هاشان آب گردد در زمان
خود ز بيم اين دم بىمنتها * باز خوان فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها
ور نه خود أَشْفَقْنَ مِنْها چون بدى * گرنه از بيمش دل كه خون شدى

[ متغيّر بودن حال سالك ]

دوش ديگر لون اين مىداد دست * لقمه‌ى چندى در آمد ره ببست

[ امور نفسانى ، روح را گرفتار مىكند ]

بهر لقمه گشته لقمانى گرو * وقت لقمان است اى لقمه برو

[ با پرهيز از نفسانيات ، خود را از پريشانى روانى نجات دهيد ]

از هواى لقمه‌ى اين خار خار * از كف لقمان همىجوييد خار

[ آدمى به سبب غلبهء حرص ، غالبا از بيمارى اخلاقى خود آگاهى ندارد ]

در كف او خار و سايه‌ش نيز نيست * ليكتان از حرص آن تمييز نيست

[ حجاب حرص ، بصيرت آدمى را مىپوشاند ]

خار دان آن را كه خرما ديده‌اى * ز آن كه بس نان كور و بس ناديده‌اى

[ روح لطيف را با خارهاى شهوات ، مجروح مكن ]

جان لقمان كه گلستان خداست * پاى جانش خسته‌ى خارى چراست

[ تمثيلى براى بيان رابطهء جسم و روح ]

اشتر آمد اين وجود خار خوار * مصطفى زادى بر اين اشتر سوار
اشترا تنگ گلى بر پشت تست * كز نسيمش در تو صد گلزار رست

[ با غرق شدن در شهوات ، نمىتوان به صفاى روحانى رسيد ]

ميل تو سوى مغيلان است و ريگ * تا چه گل چينى ز خار مرده‌ريگ

[ هر كه طالب صفاى روحانى است بايد خود را از شهوات نجات دهد ]

اى بگشته زين طلب از كو به كو * چند گويى كين گلستان كو و كو
پيش از آن كين خار پا بيرون كنى * چشم تاريك است جولان چون كنى

[ اگر خواهش‌هاى نفسانى به فرمان عقل و شرع باشد ، نردبان كمال محسوب شود نه عيب و نقص ]

آدمى كاو مىنگنجد در جهان * در سر خارى همىگردد نهان
مصطفى آمد كه سازد هم دمى * كلميني يا حميراء كلمى
اى حميراء اندر آتش نه تو نعل * ناز نعل تو شود اين كوه لعل

[ مقام روح ، برتر از جنسيّت مردانه و زنانه است ]

اين حميراء لفظ تانيث است و جان * نام تانيث‌اش نهند اين تازيان