در بيان اين حديث كه إن لربكم في أيام دهركم نفحات ألا فتعرضوا لها
[ اغتنام فرصت براى درك فيض الهى ]
گفت پيغمبر كه نفحتهاى حق * اندر اين ايام مىآرد سبق
گوش و هش داريد اين اوقات را * در رباييد اين چنين نفحات را
نفحه آمد مر شما را ديد و رفت * هر كه را كه خواست جان بخشيد و رفت
نفحهى ديگر رسيد آگاه باش * تا از اين هم وانمانى خواجهتاش
جان نارى يافت از وى انطفا * مرده پوشيد از بقاى او قبا
[ لطافت و صفاى روح سالك ، بهشتى و ملوكتى است ]
تازگى و جنبش طوبى است اين * همچو جنبشهاى حيوان نيست اين
[ لياقت انسان كامل در مظهريت تام و تمام حق تعالى ]
گر در افتد در زمين و آسمان * زهرههاشان آب گردد در زمان
خود ز بيم اين دم بىمنتها * باز خوان فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها
ور نه خود أَشْفَقْنَ مِنْها چون بدى * گرنه از بيمش دل كه خون شدى
[ متغيّر بودن حال سالك ]
دوش ديگر لون اين مىداد دست * لقمهى چندى در آمد ره ببست
[ امور نفسانى ، روح را گرفتار مىكند ]
بهر لقمه گشته لقمانى گرو * وقت لقمان است اى لقمه برو
[ با پرهيز از نفسانيات ، خود را از پريشانى روانى نجات دهيد ]
از هواى لقمهى اين خار خار * از كف لقمان همىجوييد خار
[ آدمى به سبب غلبهء حرص ، غالبا از بيمارى اخلاقى خود آگاهى ندارد ]
در كف او خار و سايهش نيز نيست * ليكتان از حرص آن تمييز نيست
[ حجاب حرص ، بصيرت آدمى را مىپوشاند ]
خار دان آن را كه خرما ديدهاى * ز آن كه بس نان كور و بس ناديدهاى
[ روح لطيف را با خارهاى شهوات ، مجروح مكن ]
جان لقمان كه گلستان خداست * پاى جانش خستهى خارى چراست
[ تمثيلى براى بيان رابطهء جسم و روح ]
اشتر آمد اين وجود خار خوار * مصطفى زادى بر اين اشتر سوار
اشترا تنگ گلى بر پشت تست * كز نسيمش در تو صد گلزار رست
[ با غرق شدن در شهوات ، نمىتوان به صفاى روحانى رسيد ]
ميل تو سوى مغيلان است و ريگ * تا چه گل چينى ز خار مردهريگ
[ هر كه طالب صفاى روحانى است بايد خود را از شهوات نجات دهد ]
اى بگشته زين طلب از كو به كو * چند گويى كين گلستان كو و كو
پيش از آن كين خار پا بيرون كنى * چشم تاريك است جولان چون كنى
[ اگر خواهشهاى نفسانى به فرمان عقل و شرع باشد ، نردبان كمال محسوب شود نه عيب و نقص ]
آدمى كاو مىنگنجد در جهان * در سر خارى همىگردد نهان
مصطفى آمد كه سازد هم دمى * كلميني يا حميراء كلمى
اى حميراء اندر آتش نه تو نعل * ناز نعل تو شود اين كوه لعل
[ مقام روح ، برتر از جنسيّت مردانه و زنانه است ]
اين حميراء لفظ تانيث است و جان * نام تانيثاش نهند اين تازيان