ز انبهى برگ پنهان گشته شاخ * ز انبهى گل نهان صحرا و كاخ
[ عقل كل ، الهام بخش درون آدميان ]
اين سخنهايى كه از عقل كل است * بوى آن گلزار و سرو و سنبل است
[ سخنان حكمتآميز ، اثرى است از عقل كل ]
بوى گل ديدى كه آن جا گل نبود * جوش مل ديدى كه آن جا مل نبود
بو قلاووز است و رهبر مر ترا * مىبرد تا خلد و كوثر مر ترا
بو دواى چشم باشد نور ساز * شد ز بويى ديدهى يعقوب باز
[ مقايسهء علم ظاهرى و علم شهودى ]
بوى بد مر ديده را تارى كند * بوى يوسف ديده را يارى كند
[ تا وقتى به مقام كمال نرسيدهاى ، به كمك پير راهدان سلوك كن ]
تو كه يوسف نيستى يعقوب باش * همچو او با گريه و آشوب باش
[ نزد اصحاب كمال ، اظهار كمال مكن ]
بشنو اين پند از حكيم غزنوى * تا بيابى در تن كهنه نوى
ناز را رويى ببايد همچو ورد * چون ندارى گرد بد خويى مگرد
زشت باشد روى نازيبا و ناز * سخت باشد چشم نابينا و درد
پيش يوسف نازش و خوبى مكن * جز نياز و آه يعقوبى مكن
[ خودبينى را ترك كن تا به رشد و كمال برسى ]
معنى مردن ز طوطى بد نياز * در نياز و فقر خود را مرده ساز
تا دم عيسى ترا زنده كند * همچو خويشت خوب و فرخنده كند
از بهاران كى شود سر سبز سنگ * خاك شو تا گل برويى رنگ رنگ
سالها تو سنگ بودى دل خراش * آزمون را يك زمانى خاك باش
[ حكايت پير چنگى ]
داستان پير چنگى كه در عهد عمر از بهر خدا روز بىنوايى چنگ زد ميان گورستان
[ تأثير موسيقى ]
آن شنيده ستى كه در عهد عمر * بود چنگى مطربى با كر و فر
بلبل از آواز او بىخود شدى * يك طرب ز آواز خوبش صد شدى
مجلس و مجمع دمش آراستى * وز نواى او قيامت خاستى
همچو اسرافيل كاوازش به فن * مردگان را جان در آرد در بدن
يا رسيلى بود اسرافيل را * كز سماعش پر برستى فيل را
سازد اسرافيل روزى ناله را * جان دهد پوسيدهى صد ساله را
[ احساسات عالى پيامبران و صاحبدلان ]
انبيا را در درون هم نغمههاست * طالبان را ز آن حيات بىبهاست
[ حواس ظاهر نمىتواند احساسات عالى را درك كند ]
نشنود آن نغمهها را گوش حس * كز ستمها گوش حس باشد نجس