گفت چه بر سر فگندى از ازار * گفت كردم آن رداى تو خمار
گفت بهر آن نمود اى پاك جيب * چشم پاكت را خدا باران غيب
نيست آن باران از اين ابر شما * هست ابرى ديگر و ديگر سما
تفسير بيت حكيم : آسمانهاست در ولايت جان كارفرماى آسمان جهان در ره روح پست و بالاهاست كوههاى بلند و درياهاست
[ هر چه در اين جهان است ، حقيقت اعلاى آن در آن جهان است ]
غيب را ابرى و آبى ديگر است * آسمان و آفتابى ديگر است
[ جهان معنا فقط براى خواصّ حق ، آشكار است ]
نايد آن الا كه بر خاصان پديد * باقيان فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍ
[ تجليات لطفيّه و قهريّهء خداوند ]
هست باران از پى پروردگى * هست باران از پى پژمردگى
نفع باران بهاران بو العجب * باغ را باران پاييزى چو تب
آن بهارى ناز پروردش كند * وين خزانى ناخوش و زردش كند
همچنين سرما و باد و آفتاب * بر تفاوت دان و سر رشته بياب
[ انواع و مراتب فيوضات ربّانى ]
همچنين در غيب انواع است اين * در زيان و سود و در ربح و غبين
[ دم با صفاى اولياء اللّه ، شمّهاى از بهار معنوى عالم غيب است ]
اين دم ابدال باشد ز آن بهار * در دل و جان رويد از وى سبزهزار
فعل باران بهارى با درخت * آيد از انفاسشان در نيك بخت
[ اگر سالكى تحت تربيت مرشد صادق به جايى نرسد ، عيب از خود سالك است ]
گر درخت خشك باشد در مكان * عيب آن از باد جان افزا مدان
باد كار خويش كرد و بروزيد * آن كه جانى داشت بر جانش گزيد
در معنى اين حديث كه اغتنموا برد الربيع الى آخره
[ نفس امّاره ، مىخوشاند ، و عقل و جان ، مىروياند ]
گفت پيغمبر ز سرماى بهار * تن مپوشانيد ياران زينهار
ز آن كه با جان شما آن مىكند * كان بهاران با درختان مىكند
ليك بگريزيد از سرد خزان * كان كند كاو كرد با باغ و رزان
راويان اين را به ظاهر بردهاند * هم بر آن صورت قناعت كردهاند
بىخبر بودند از جان آن گروه * كوه را ديده نديده كان بكوه