تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 83

مساهمون:

ص٨٣
گر تو خود را پيش و پس دارى گمان * بسته‌ى جسمى و محرومى ز جان
زير و بالا پيش و پس وصف تن است * بىجهت آن ذات جان روشن است
بر گشا از نور پاك شه نظر * تا نپندارى تو چون كوته نظر
كه همينى در غم و شادى و بس * اى عدم كو مر عدم را پيش و پس

[ از باران تجلّيات خداوند ، بهره‌مند شو ]

روز باران است مىرو تا به شب * نى از اين باران از آن باران رب

[ سؤال كردن عايشه از مصطفى عليه السلام ]

قصه‌ى سؤال كردن عايشه از مصطفى عليه السلام كه امروز باران باريد چون تو سوى گورستان رفتى جامه‌هاى تو چون تر نيست

[ حكايت در اينكه محسوسات ، سايهء معقولات است ]

مصطفى روزى به گورستان برفت * با جنازه‌ى مردى از ياران برفت

[ روييدن درختان و گياهان ، نمونه‌اى از حقيقت رستاخيز است ]

خاك را در گور او آگنده كرد * زير خاك آن دانه‌اش را زنده كرد
اين درختانند همچون خاكيان * دستها بر كرده‌اند از خاكدان
سوى خلقان صد اشارت مىكنند * و آن كه گوش استش عبارت مىكنند
با زبان سبز و با دست دراز * از ضمير خاك مىگويند راز
همچو بطان سر فرو برده به آب * گشته طاوسان و بوده چون غراب

[ زمستان ، تمثيل دنيا و بهار ، تمثيل رستاخيز است ]

در زمستانشان اگر محبوس كرد * آن غرابان را خدا طاوس كرد
در زمستانشان اگر چه داد مرگ * زنده‌شان كرد از بهار و داد برگ

[ نقد مشرب دهريان ]

منكران گويند خود هست اين قديم * اين چرا بنديم بر رب كريم

[ معارف و فضائل صاحبدلان ، نشان مىدهد كه جهان داراى حقيقتى ماورايى است ]

كورى ايشان درون دوستان * حق برويانيد باغ و بوستان
هر گلى كاندر درون بويا بود * آن گل از اسرار كل گويا بود

[ حقيقت‌ستيزان در برابر فضائل صاحبدلان ، مات مىشوند ]

بوى ايشان رغم انف منكران * گرد عالم مىرود پرده دران

[ حقيقت‌ستيزان ، قابليت بهره‌مندى از معنويات صاحبدلان را ندارند ]

منكران همچون جعل ز آن بوى گل * يا چو نازك مغز در بانگ دهل

[ حقيقت‌ستيزان به امور نازل دنيوى سرگرم شده‌اند ]

خويشتن مشغول مىسازند و غرق * چشم مىدزدند زين لمعان برق

[ حقيقت‌ستيزان ، فاقد بصيرت هستند ]

چشم مىدزدند و آن جا چشم نى * چشم آن باشد كه بيند مأمنى

[ ادامهء حكايت سؤال كردن عايشه ]

چون ز گورستان پيمبر باز گشت * سوى صديقه شد و هم راز گشت
چشم صديقه چو بر رويش فتاد * پيش آمد دست بر وى مىنهاد
بر عمامه و روى او و موى او * بر گريبان و بر و بازوى او
گفت پيغمبر چه مىجويى شتاب * گفت باران آمد امروز از سحاب
جامه‌هايت مىبجويم از طلب * تر نمىبينم ز باران اى عجب